X
تبلیغات
رایتل
یک لک لک را در نظر بگیرید. این مفلوک زمستان که شد از قطب شمال و جنوب و سیبری و آلاسکا و اسکاندیناوی و ایسلند میکوبد میرود سمت مناطق گرمسیر. بال زدنش بی وقفه, احمقانه و رقت انگیز است و البته ناگزیر. مثل یک پاروزن مسابقات دراگون بوت باید بال بزند وگرنه سقوط میکند. بعد یک صباحی که آسود و بالهایش ریکاوری شدند فصل گرما میرسد و لک لک دوباره میزند به جاده, مقصد: قطب شمال و جنوب و آلاسکا و اسکاندیناوی و سیبری و ایسلند...

حالا یک عقاب را در نظر بگیرید. این جناب بالاتر از تمام پرنده ها پرواز میکند, همه را شکار میکند و شکار هیچکس نمیشود, در راس هرم غذایی فرمانروایی میکند. کوچ و گرما و سرما برایش کلماتی بی معناست. بعد پرواز کردنش اینطوریست که ایشان یک بال میزند و مییییرود تا پس فردا که یک بار دیگر نیاز به بال زدن پیدا کند. برای چه؟ برای اینکه بابا ننه اش عقاب بوده اند. تنها هنر عقاب, عقاب بودن است. نه برایش زحمتی کشیده نه خون دلی خورده.
این متن بیشترین پتانسیل را برای این دارد که آخرش بگویی: آدمها دو دسته اند, لک لک ها و عقاب ها. ولی بهتر است که نگویمش. یک پایان باز بهتر از یک بازی بی پایان است.