X
تبلیغات
رایتل

تمام کائنات می‌دانند که بزرگترین مشکل من در زندگی صبح زود بیدار شدن است. می‌گویند انسان اگر برای مدتی طولانی کاری را انجام دهد به آن عادت می‌کند اما صبح زود بیدار شدن در دوران دبستان، راهنمایی، دبیرستان، پیش‌دانشگاهی، دانشگاه و سربازی موجب نشد که این قضیه برای من عادت بشود و هنوز اگر یک روز مجبور نباشم بیدار شوم نمیشوم. خلاصه که سخت‌ترین قسمت این سفر چند روزه برای من نه پیاده‌روی‌های طاقت‌فرسا در بیابان و نه تشنگی و گرسنگی کشیدن بلکه بیدار شدن پیش از سر زدن آفتاب است. ولی صبحم با ماجرای جالب و خنده‌داری به خیر می‌شود وقتی که متوجه می‌شوم مهدی هر روز صبح باید یک قوطی پودر بچه با خودش ببرد توی دستشویی و لای پاهایش را برای جلوگیری از عرق‌سوز شدن پودرمالی بکند و هر شب توی سوز سرما آن پودرها را با آبی که از فرط سردی مثل الماس است بشوید و تازه این جدا از تاول‌های کف پایش است که هر شب باید بترکاند. فقط یک تاج خار و یک چوب دو سر برای تطهیر روحش کم دارد. توی راه و در چهارمین روز بلاخره می‌فهمم که انگیزه‌ و دلیل این سفر چه بوده.. 

قضیه از این قرار است که مهدی پیش از اینکه عاشق بشود، در دوران دانشجویی کارشناسی در شیراز با یک دختری که بین بچه‌ها به زشتو معروف بوده رابطه داشته. البته ایشان دستِ درازی در دل بستن به دخترهای این مدلی دارند کما اینکه در دوران دبیرستان هم به دختری معروف به عینکیو دل بسته بود که هیچ جوری با استانداردهای بقیه‌ی بچه‌ها نمی‌خواند. به هر حال این پسر که احتمالن از کمبود سلیقه یا فقدان دوست‌دختر رنج میبرده با این زشتو رابطه برقرار می‌کند. حالا رابطه که می‌گویم نباید چیز بغرنجی بوده باشد، با شناختی که من ازش دارم احتمال می‌دهم یکی دو بار دست همدیگر را گرفته باشند یا دختره توی تاکسی دست برده باشد لای پای پسره (چون پسره عرضه‌ی این کارها را نداشته) یا خانه‌ی پرش از روی شلوار خودشان را به همدیگر مالیده باشند و از این جور کارها. بعد می‌گذرد و مهدی عاشق می‌شود و جریان زشتو را می‌گذارد کف دست طرف و از سوی دیگر از آنجا که زشتو دختر خیلی خوشنامی نبوده مهدی به صرافت این می‌افتد که ایدز نگرفته باشد و میرود آزمایش میدهد که نتیجه‌ی آزمایش را هم قرار است بعد از تعطیلات بدهند و نذر می‌کند که پیاده برود پابوس امام رضا در مشهد یا خواهرش در قم یا پدربزرگش در کربلا و خوشبختانه قرعه به نام خواهر می‌افتد و میزند به جاده به این نیت که هم حضرت معصومه یک عنایتی به جواب آزمایش ایدز بکند و از سهمیه‌ی معجزاتش یکی را اختصاص بدهد به منفی بودن این جواب آزمایش و هم اینقدر در این راه سختی بکشد و ماتحتش جر بخورد که گناهان گذشته‌اش پاک شده و لیاقت بودن با معشوقه و بخشیده شدن از طرف او را به خاطر خیانتی که در گذشته یعنی در زمانی که اویی وجود نداشته مرتکب شده پیدا بکند. پرسشی که در اینجا پیش می‌آید این است که من این وسط چکاره بیدم؟ پاسخ روشن است: قربانی. 

با محاسبات دقیقمان سر شب درست به همان‌جایی که قرار بود برسیم میرسیم. منتها ریده‌ایم با این محاسبات دقیقمان. روی نقشه نقطه‌ای وجود دارد که ما آن را روستا یا دهکده یا هر خراب شده‌ای که بشود در آنجا اتراق کرد حساب کرده بودیم و حالا مشخص شده که پادگانی بیش نیست و این یعنی مصیبت و خاک بر سری و آوارگی و گرگ خوردگی. بعد هم تا خود قم دیگر هیچ ابادی‌ای وجود ندارد. سرباز توی اتاقک نگهبانی بهمان میگوید که چندصد متر جلوتر یک قهوه‌خانه است. راه می‌افتیم و چندصد متر جلوتر با بدشانسی بعدی‌مان روبرو میشویم، قهوه‌خانه تعطیل است. صورتمان را مثل بچه‌ای خیابانی که چلوکباب خوردن مردم را تماشا میکند به شیشه میچسبانیم و یک موجود زنده را توی سالن تشخیص میدهیم. با هیجان به شیشه میکوبیم و داد و فریاد راه می‌اندازیم. نورالدین در را باز میکند و به شیوه‌ی آدمهای زبان نفهم شروع میکند به تکرار کردن چند باره‌ی اینکه قهوه‌خانه تعطیل است و صاحبش رفته مسافرت و او اینجا نگهبان است و نمیتواند اجازه دهد کسی داخل شود. نورالدین ای نور دیده رحم کن به این دو مسافر خسته‌ی راه بی پناه رحم کن. نه نمیشود قهوه خانه تعطیل است صاحبش رفته...اصلن بچه کجایی شما آقای نورالدین؟ طفره میرود و در آخر میگوید کرد است. خب خدا را شکر، یک روزنه‌ی امید. منال کوره‌یی؟ (بچه کجایی؟) ایلام. هیچی. دردسرتان ندهم، هر چقدر واژه و اصطلاح کردی از دوران خدمت در کرمانشاه به یادم مانده بود رو کردم، هر کون وارویی که بلد بودیم دادیم تا آخر نورالدین بعد از اینکه گفت البته قهوه‌خانه تعطیل است و صاحبش رفته مسافرت و او اینجا مسئولیت دارد راضی شد که شب را توی نمازخانه‌‌ی چسبیده به قهوه‌خانه سر کنیم.

اما وسط بر بیابان هستیم و بادهای قطبی میوزند و هوا مثل سگ سرد است و نمازخانه در و پیکر ندارد و ماییم و یک پتوی کاغذی و یک کیسه‌خواب بدون زیپ. این است که برمیگردیم سمت پادگان تا بلکه پتویی بجوریم. سربازها که توی این بیابان سرگرمی ندارند و حوصله‌شان سر رفته اجازه میدهند که وارد شویم و دورمان جمع میشوند تا این دو تا موجود عجیب را تماشا کنند. تجربه میگوید که توی این محیط‌ها و اینجور مواقع دنبال همشهری بگرد. اما پیش از اینکه خیر همشهریها بهمان برسد سر و کله‌ی افسر نگهبان که یک افسر وظیفه‌ی اصفهانی استثنائن با مرام و خوش مسلک است پیدا میشود و خودش بعد از شنیدن داستانمان بهمان پتو می‌دهد. آخر شب که به همراه یک نفر دیگر می‌آید به قهوه‌خانه تا به اتفاق نورالدین که برایمان نیمرو درست کرده شب‌نشینی خوشایندی داشته باشیم با سیگار مارلبرو لطفش را جبران میکنیم. شب را با این خیال که فردا روز آخر است سر میکنیم و این موضوع خوشحال و در عین حال دلتنگمان میکند.