X
تبلیغات
رایتل

سفر معنویمان از میدان بهمن شروع می‌شود، تا آنجا که میشد سعی کرده‌ایم ریخت و قیافه‌مان از تیپیک عمله‌ها به سمت توریست‌ها میل کند، من کفش آل‌استار(یک اشتباه احمقانه)، جوراب سبز یشمی کلفت که به سبک کوهنوردها روی پاچه‌ی شلوار کشیده شده، شلوار شکاری، ژاکت یشمی که مثلن با جوراب ست شده، عینک تیره و کلاه نقاب‌دار پوشیده‌ام. یک کوله‌پشتی روی کولم است که یک پتوی نازک لوله شده را لای بندهای بالای آن جا داده‌ایم، درست مثل برادر مرموز دختری به نام نل. از شهر که بیرون میرویم از شر نگاه سنگین آدمها خلاص میشویم. چند تا پسربچه که خرما میفروشند دوره‌مان میکنند. سه جعبه خرما میخریم و به سختی میچپانیم توی کوله‌هایمان. مهدی یک خط تالیا دارد، در آخرین نقطه‌ای که تالیای تهران آنتن میدهد اتراق میکنیم تا مهدی باقیمانده‌ی شارژش را تمام کند، این آخرین حلقه‌ی ارتباطمان با دنیای بیرون است که قطع میشود. توی فاصله‌ای که مهدی دارد به امور احساسی‌اش میرسد من زیر آفتاب بی‌رمق آخرین روزهای زمستان چرت میزنم، یک بار که لای پلکهایم را باز میکنم می‌بینم دارد نماز میخواند،‌ کم‌کم باید نگرانش شوم ولی خب طبیعی‌ست که آدم در برهه‌هایی از زندگی‌اش دست به دامان ماوراء الطبیعه شود(چه پارادوکسی). بعضی چیزها اثرشان را مثل دستمال کاغذی جامانده در جیب لباسی که توی ماشین لباسشویی انداخته‌ای در زندگی آدم می‌گذارند، دستمال پودر و نابود شده اما هر تکه‌اش به یک لباس چسبیده و باید برای جدا کردنش کلی بدبختی کشید. هر چقدر هم که بی اعتقاد باشی بالاخره یک جایی دم به تله‌ای که از بچگی توی خانواده و مدرسه و تلویزیون برایت پهن کرده‌اند میدهی. موقع خودارضایی احساس عذاب وجدان و ترس از کور شدن همه چیز را کوفتت میکند، یا به محض روبرو شدن با یک موقعیت دشوار، بیماری لاعلاج، گرفتن نمره و برای برد تیم ملی از پر و پاچه‌ی ائمه‌ی اطهار آویزان می‌شوی. حالا بالای سرم دانشجوی دکترای زبانی را میدیدم که برای باز کردن گرهی که در مسائل عشقی‌اش افتاده بود دست نیاز به سوی آسمان بلند کرده. چنگ زدن به موهومات محصول نادانی و یا احساس ناتوانی‌ست و چه کسی است که در زندگی‌اش احساس ناتوانی نکرده باشد؟ خود من آخرین نمازم را در دوران راهنمایی خواندم اما خب، آخرین بار کی احساس ناتوانی کردم؟ همین دیشب که توی اتوبوسی که بخاری‌اش خراب بود از سرما می‌لرزیدم. دائم داشتم خدا خدا میکردم که زودتر برسیم، حتا حاضر بودم اگر خدا مرادم را بدهد و گرم شوم روزه هم بگیرم یا شله‌زرد هم بزنم یا سر ۴۰ تا کافر را از بدنشان جدا کنم.

مهدی از قبل از روی نقشه همه‌ی مقصدها و مقدار راهی که باید هر روز برویم را محاسبه کرده. تفاوت یک آدم هردمبیل و الله بختکی با یک مغز حسابگر (یا شاید محافظه‌کار ) همینجاها معلوم میشود، اگر دست من بود احتمالن انگشتم را توی دهانم میکردم و بیرون می‌آوردم تا جهت باد مشخص شود و بعد میگفتم از این طرف برویم. میزان راهپیمایی روزانه هم که بستگی به کالیبر وقت کونمان داشت. برای ناهار یکی از جعبه خرماها را باز می‌کنیم. حالا جدا از اینکه امکان حمل غذا برایمان وجود ندارد و مسائل دیگر یک جورهایی جو معنوی ما را گرفته و از این ساده‌زیستی و پشت کردن به لذتهای گذرای مادی حال می‌کنیم. تنها مورد تجملاتی سفرمان یک باکس سیگار مارلبروی قرمز اصل است که از طریقی به من رسیده و با خودم آورده‌ام. برای ناهار روی یک تپه می‌نشینیم، خرما سق میزنیم و پشت‌بندش سیگار ماربرو میکشیم تا وضعیت پارادوکسیکالمان کامل شود، دو تا آدم لامذهب در راه یک سفر زیارتی با غذای قدیسین مذهبی و سیگار اشراف بورژوا. در حین خستگی در کردن هر از گاهی باد شکمی هم بیرون می‌دهیم و هارهار به این شیرین‌کاریمان می‌خندیم. این جفت و جور کردن تفریحات سالم در شرایط سخت و بی امکاناتی هنری‌ست که تنها در خون پاک و خلاق آریایی جریان دارد و بس. بیایید همگی دعا کنیم که خداوند هیچگاه نعمت گوزیدن و شاد شدن را از هیچ ایرانی در هیچ کجای دنیا نگیرد آمین. 

هر چه می‌گذرد روح سفر بیشتر ما را در بر میگیرد و کمتر حرف می‌زنیم. از هدفون و هندزفری و این مسخره بازیها هم خبری نیست. کویر است و جاده و سکوت، و تفکر. من به این فکر می‌کنم که آخه این چه گهی بود که خوردی، الان نشسته بودی توی خانه، آجیل میخوردی و به سریال‌های طنز تلویزیون لبخند ملیح میزدی. مهدی هم از قیافه‌اش معلوم است که به چیزهای خوشایندتری فکر نمیکند، شاید دارد آرزو میکند که کاش نیت کرده بود مثل آدم با اتوبوس به قم برود و حاجتش را از بی‌بی معصومه بگیرد. طرفهای عصر به مقعد امام میرسیم و وارد آن می‌شویم. هیچ چیزی در این دنیا بی حکمت نیست، لابد حکمتی دارد که عده‌ای از مردم می‌روند مسافرت، توی هتل هیلتون اقامت میکنند، عصر میروند دیسکو و شب معشوق حوری اندام را که مست و پاتیل است بغل میزنند می‌برند روی تخت دو نفره‌ی هتل که فنرهای محکمی دارد پیاده میکنند، کفش‌هاش را از پایش در می‌آورند، دوش میگیرند و آرام میخزند زیر پتویی که حرارت تن محبوب گرمش کرده (سناریوهای هات‌تر و مطلوب‌تری هم وجود دارد که می‌گذریم). آن وقت یکی هم باید اولین شب مسافرتش را توی مرقد رهبر مسلمین جهان و زیر چادر دو نفره با همسفر گردن کلفت کله‌تراشیده‌ای سر کند که پاهایش از صبح توی پوتین سربازی بوده. 

بعد از بازدید از دستشویی‌هایی که می‌گویند از جاذبه‌های توریستی مرقد امام است دست به کار برپا کردن چادر می‌شویم. چادر ما از این چادر سوسولی‌های رنگی که ظرف ۳ دقیقه سر هم می‌شوند نیست، چادر اصیلی‌ست با میخ و طناب و ستون که توی بادهای آنجا نعمتی‌ست. به جز ما تعداد زیادی *زائر* (!) دیگر هم هستند که ترجیح داده‌اند شب عیدشان را در مقعد سپری کنند. دیدن این که در حماقت تنها نیستی التیامی‌ست برای دردهای آدم. شب اول قرعه‌ی خوابیدن توی کیسه خواب به نام من می‌افتد و این آخرین باری‌ست که میتوانیم درست و حسابی از آن استفاده کنیم، زیپ کیسه خواب موقع کشیدن می‌شکند و عملن کارایی‌اش را بعنوان کیسه خواب از دست می‌دهد و تبدیل به یک زیرانداز بالقوه میشود.

                                                                       تو بی کانتینیو...