X
تبلیغات
رایتل

دندانم مثل سگ درد می‌کند، دانشمندان هنوز بر سر این موضوع که دندان‌درد بدتر است یا کلیه‌درد یا درد زایمان به توافق نرسیده‌اند، من دو تا از اینها را تجربه کرده‌ام (احتمالن می‌توانید حدس بزنید کدام دوتا را) نظر کارشناسی‌ام این است که از لحاظ کیفیتِ درد با هم متفاوتند ولی از لحاظ کمی هر دو در یک سطح هستند، می‌گایند، امان آدم را می‌برند، این دردها در آخرین نقطه‌ی توان بشر ایستاده‌اند، مرزی که بعد از آن درد به بی‌دردی تبدیل می‌شود عذاب به خوشی و غم به شادی. درد از یک حدی که بگذرد خاصیت درد بودنش را از دست می‌دهد، گاهی حتا تغییر کاربری داده و بعنوان تسکینی برای دیگر دردها به کار میرود مثل تمایل انسان برای کتک خوردن تا سرحد مرگ در لحظاتی که از لحاظ جسمی یا روحی بسیار کوفته و خسته است( فایت کلاب را به یاد بیاورید) این می‌تواند دلیلی علمی باشد برای تحمل شکنجه‌های طاقت فرسایی که بعضی از قهرمان‌های تاریخ از خود نشان داده‌اند و همینطور توجیهی برای زندگی در این مملکت در عصر حاضر.

در یکی از شبهای پاییزی پنج سالگی‌ام در ساعات نیمه‌شب دچار درد گوش شدم، بابا سیگار می‌کشید و دودش را فوت می‌کرد توی گوشم، معتقد بود که این کار درد را از بین می‌برد، هر چند دردم ساکت نشد اما دستهای نیرومند پدر که چانه‌ام را می‌گرفت و لبهای مهربانش که دود را می‌فرستاد به جنگ درد شیپور استاش گوش چپ من حس بسیار خوشایندی را منتقل می‌کردند. جنگ بود، هیلمن بابا بنزین نداشت، بنزین زدن یکی از تفریحات خانواده‌ها بود، دسته جمعی بیرون میرفتند و در حین ۲-۳ ساعتی که باید توی صف بنزین معطل می شدند ساندویچ و بستنی میخوردند و از این دست تفریحات سالم. گوشم خیال کوتاه آمدن نداشت، عزمش را جزم کرده بود که در آن موقع شب ما را بکشاند به درمانگاه. سر کوچه از ناچاری سوار یک کامیون شدیم، کامیون حاوی یک راننده و یک  پسر نوجوان بود که یکی از سلبریتی‌های آن زمان به حساب می‌آمد. جنگ بود، تلویزیون ۲ کانال داشت و یکی از کانالها ساعت ۵ بعداز ظهر برنامه‌ی کودک و نوجوان پخش می‌کرد که عموپورنگ و خاله شاهدونه نداشت و چیزهای خیلی بهتری داشت. جنگ بود، آهنگران چهچه بلبلی می‌زد و جوانهای مردم را میفرستاد به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل تا گوشت دم توپ بشوند، فرزندان این جوانها  فرزند شهید نامیده می‌شدند و تعدادی از آنها یک گروه سرود تشکیل داده بودند که به بچه‌های آباده معروف شده بود چون احتمالن اهل آباده بودند. اینها توی تلویزیون سرودهایی از قبیل " دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره" و "مادر برام حرف بزن، از خوبیاش بگو" اجرا میکردند که جزو محبوب‌ترین برنامه‌های بچه‌های آن زمان بود و با اوشین رقابت داشت. یک بار داداشم تصمیم گرفت یکی از سرودهای بچه‌های آباده را ضبط کند تا وابستگی‌مان را به تلوزیون از بین ببرد. یک ضبط توشیبای یک کاسته داشتیم و یک تلویزیون جی‌وی‌سی سیاه و سفید. داداشم یک نوار TDK را گذاشت توی ضبط و ضبط را چسباند به بلندگوی تلویزیون و ما سه تا برادر نشستیم به کمین لحظه‌ی مورد نظر. قبل از آن داداشم ما را توجیه کرده بود که در این روش صدای محیط اطراف هم ضبط میشود و اگر از دیوار صدا در بیاید از ما نباید بیاید. سرود شروع شد و ما با هیجان به حلقه‌ی نوار که داشت میچرخید چشم دوختیم، در یک لحظه نگاهم با نگاه داداشم تلاقی کرد و نمیدانم چه چیزی توی قیافه‌اش بود که مرا به این صرافت انداخت که صدای نابجایی از خود بروز داده‌ام، درآمدم بگویم خب من که چیزی نگفتم که سیلی برق‌آسای داداش نشست روی صورتم و تمام اینها روی نوار ضبط شد و سرود کذایی به این صورت درآمد: دیشب خواب بابا رو ..خب من..شَپَلق. کاری که بعد از آن کردیم این بود که تا شب هی این تکه را گوش بدهیم، از خنده ریسه برویم و باز بزنیم عقب و دوباره و دوباره گوش بدهیم.

حالا در آن نیمه شب پاییزی توی کامیون من کنار تک‌خوان گروه سرود بچه‌های آباده نشسته بودم و گوش‌درد فراموشم شده بود. جنگ بود و آژیر قرمز و خاموشی و سنگر توی حیاط مدرسه..اما آن سالها چیزی داشت که این سالها ندارد، چیزی که باعث میشد به صدای ضبط شده‌ی سیلی ساعتها بخندیم، چیزی که در لابلای روزها و شبها کمرنگ و کمرنگتر شد و عاقبت طوری گم شد که انگار هیچ‌گاه نبوده است.. آن چیز جادویی شاید کودکی باشد (؟)