X
تبلیغات
رایتل

پسر دایی ام تخس بود و کله خراب. از اینها که هر روز با لباس پاره  و کبودی های تازه می آیند خانه. توی خانه هم که بود دائم دعوا راه می انداخت و شر به پا میکرد. خیلی پیش می امد که خانه شان باشم و با زندایی ام دعوایشان شود و همدیگر را بکشند به بد و بیراه. یک بار وسط داد و فریادشان پسردایی ام چیزی به مادرش گفت که تا امروز توی ذهن من مانده  حرفش هم تلخ بود و هم یک جورهایی بامزه و به نظرم ظرافت فیلسوفانه ای پشتش بود که برای آن محیط و آن آدم عجیب مینمود. گفت: این همه آدم توی روز دارن تو دنیا میمیرن، تو همین شهر روزی اینقد آدم میمیره، من نمیدونم چرا این نمیفته بمیره چرا ننه ی ما نمیمیره راحت شیم یه نفسی بکشیم.

امروز خبر مرگ عزت الله سحابی را که شنیدم یاد حرف پسر دایی ام افتادم، به این همه کسانی اندیشیدم که مردنشان میتواند مجالی باشد برای نفس کشیدن مردم این سرزمین، به جنتی فکر کردم که رویین تن شده انگار و خیال مردن ندارد، به تمام اینها که استحقاق مردن دارند و اختیار مرگ و زندگی بسیاری دیگر را در دستان بی کفایت و کینه توزشان گرفته اند، آنوقت ناصر حجازی میمیرد سحابی میمیرد و اینها میمانند..   اسم پسر دایی ام کیوان بود