X
تبلیغات
رایتل

من نشسته بودم پشت کامپیوتر اتاق کنفرانس و داشتم برای خودم توی اینترنت می چرخیدم که رییسم آمد بالای سرم و گفت که اینجا جای این کارها نیست و خاطرنشان کرد که این وسایل و اینترنت و اینها جزو بیت المال هستند و استفاده ی شخصی از آنها درست نمی باشد، خیلی با نفسم مبارزه کردم تا آن بیت المال را فرو نکنم در ایشان، هر چند نباید از یاد ببریم که رییس من یک گوریل 110 کیلویی میباشد که 2 متر را راحت میزند. بعد توی میل باکسم به ایمیلی برخوردم که تایتلش برایم خیلی آشنا بود، بله در واقع تیتری بود که چند روز پیش برای یکی از پست هایم گذاشته بودم و یک حسی بهم دست داد، حس کسی که یکی از نوشته های خودش را بصورت ایمیل برایش فرستاده اند بله، قبلن دوبار این حس را تجربه کرده بودم، یک بار در جریان گیر سه پیچی که طی چند پست به جنتی داده بودم و مجموع آنها را یک بابایی جمع کرده بود و از طرف کسی که همیشه برایم از این ایمیل فورواردی ها میفرستد به دستم رسید و یک سری هم یکی از خزعبلاتم را یک احمقی اس ام اس کرده بود و خلاصه مثل خری که اشتراک یک سال تی تاپ را بهش داده باشند خوشحال شدم ولی شادیم دیری نپایید چون خیلی زود از طریق اینجا  دستگیرم شد که قضیه چیست.

بعد توی بی بی سی در مورد مطلبم حرف زدند و به یاد آوردم که در 23خرداد 88 توی همین برنامه با خانم پونه صحبت کرده بودم و یک سری تحلیل های تخمی ارائه داده بودم که موجب شد تا مدتها یکی از همکاران عرزشی که صدایم را شناخته بود را به صورت شیشه نوشابه ببینم. اتفاق بعدی دریافت پیغامی بود که تهدید کرده بود اگر دهانم را نبندم و مواظب نوشته هایم نباشم وبلاگم را حک (با همین املا) خواهند کرد و من از همین تریبون میپرسم که آیا منظورتان حک در تاریخ است یا اذهان عمومی یا چیز دیگری؟ حالا یک خاطره ای در مورد هک برایتان میگویم.

خاطره: یک بار دوستان از اتاق فرمان به من اطلاع دادند که یکی از پستهایم را یک نفر در وبلاگش به نام خودش منتشر کرده، من رفتم به وبلاگ مزبور تا دادم را بستانم ولی قبل از آن گفتم بگذار ببینم طرف کیست و چه مینویسد بنابراین یکی دو پست آخرش را خواندم که در مورد آموزش هک کردن و  رمزگشایی پسورد و چگونه با کامپیوتر دهان دیگران را سرویس کنیم بود، این بود که بی خیال ستاندن داد و اینها شدم. یکی دو روز بعد خود ایشان تشریف آوردند و به اطلاعم رساندند که یکی از پستهایم را (که اتفاقن در مورد انواع سرقتها از جمله سرقت ادبی بود) گذاشته اند توی وبلاگشان و اذعان کردند که از این به بعد هر مطلبی را که دوست داشته باشند برمیدارند و اینکه من باید خدا را هم شکر کنم که حساب بانکی ام را هک نکرده و من خدا را شکر کردم زیرا من در آن مقطع خدا را زیاد شکر میکردم به عنوان مثال همان وقتها در جریان جام جهانی خدا را شکر میکردم که در ایران زندگی میکنم و در کره شمالی زندگی نمیکنم و ما اصولن مردم شکرگزاری هستیم که دائم داریم به خاطر بلاهای بالقوه ای که میتوانسته بر سرمان بیایید و نیامده خدا را شکر میکنیم و همیشه به خاطرات خوش خودمان یا پدرانمان پناه برده ایم چون قانونش این است که هر چه میگذرد اوضاع بدتر شود و ما همیشه باید انتظار جر خوردن بیشتر را داشته باشیم حالا که گفتم انتظار این را هم بگویم که من نظرم را در مورد کره شمالی تغییر دادم چون حداقلش آنها امام زمان ندارند که آدم منتظر باشد بیاید و با همکاری رییس جمهورشان و کیم ایل سونگ جوی خون راه بیندازد و شبها میتوانند بدون استرس شمشیر دوسر کپه شان را بگذارند.