X
تبلیغات
رایتل

پسری به نام مجید بر روی صورت دختر مورد علاقه‌اش اسید می‌باشد، آمنه بعد از چندین عمل جراحی بینایی‌اش را از دست می‌دهد و نهایتن چشمهایش را تخلیه می‌کنند. دادگاه برای مجید حکم قصاص صادر می‌کند و آمنه باید خودش (در صورت تمایل) قصاص را به صورت ریختن اسید بر چشمهای مجید انجام دهد. جدای از بازخوردهای متفاوت این داستان، قضیه از چند منظر قابل بررسی‌ست، این ماجرا چند وجه دارد: 

۱. قربانی اول دختری‌ست که در این ماجرا آسیب دیده و آینده‌ای تباه شده در برابر چشمان تخلیه شده‌اش ترسیم میشود. زندگی او به خاطر آسیب‌های جسمی و روحی تقریبن پایان یافته است و حالا در پوزیشنی قرار گرفته که می‌تواند مسبب این امر را به سرنوشتی مشابه خودش دچار سازد. در این حالت موجی از مخالفت‌ها با این حکم به وجود می‌آید که حکم صادره را وحشیانه و غیر انسانی می‌داند و آمنه که یک بار قربانی شده این بار خودش را در مقابل این موج می‌بیند که گویا او را فراموش کرده‌اند. او هیچ‌گونه حمایت و دلجویی را حس نمی‌کند و مرهمی جز مقابله به مثل نمی‌یابد، هر چند قصاص چیزی از دردش نکاهد. 

۲. در سمت دیگر ماجرا مجید قرار دارد، کسی که واکنشی دیوانه‌وار در مقابل از دست دادن دختر مورد علاقه‌اش نشان داده، او آدم بد داستان است و دارد به سخت‌ترین وجهی سزای عملش را می‌بیند. نیمی از جامعه به خونش تشنه هستند و مخالفین قصاصش هم در واقع به نفس عمل قصاص معترضند و گرنه او همدردی کسی را برنمی‌انگیزد. 

۳. جامعه یا افکار عمومی که به عنوان ناظر و بر اساس عقاید متفاوت در دو جبهه‌ی موافق و مخالف قرار گرفته‌اند. مخالفین معتقدند این‌گونه مجازات نه با روح انسانی همخوانی دارد و نه با زمانه، از سوی دیگر موافقین این سوال را مطرح می‌کنند که اگر شما یا یکی از اعضای خانواده‌تان در موقعیت قربانی اسیدپاشی قرار می‌گرفتید باز همین نظر را داشتید؟ این دسته در واقع قصد دارند با شخصی کردن موضوع و قرار دادن گروه مخالف در موقعیت بغرنج تصمیم‌گیری شعارهای انسان‌دوستانه‌ی آنان را به چالش بکشند. پرسشی که در اینجا مطرح می‌شود این است که مرجع صدور حکم چه چیزی باید باشد و آیا قانون باید بر اساس احساسات شخصی قربانی و اطرافیانش و بر پایه‌ی واکنش افکار عمومی حکم صادر کند؟ پاسخ من منفی‌ست. اینجا مرزی‌ست که قوانین کارشناسی شده‌ی حقوقی باید پا در آن بگذارند. 

۴. بعد دیگر ماجرا که نقش تعیین کننده‌ای در این ماجرا ایفا می‌کند قانون است. قانونی که در اینجا می‌گوید چشم در برابر چشم. پرسش اساسی این است که آیا قوانین حقوقی اسلامی کامل و منطبق با نیازهای امروز انسان هستند و آیا احکام صادره در دادگاه‌های ایران جدای از عادلانه و انسانی بودن، مجازات‌های بازدارنده‌ای محسوب می‌شوند؟ پاسخ من منفی‌ست، دلیلم هم میزان جرم و جنایاتی‌ست که روز به روز بیشتر می‌شوند. کافی‌ست سری به صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها بزنید تا هر روز اخبار تکان‌دهنده‌ای از فرزندکشی، جنایات خانوادگی، اسیدپاشی، کودک‌آزاری، تجاوز و موارد مشابه ببینید. در پاسخ کسانی که خواهند گفت که جنایت در همه جا صورت می‌گیرد و در جوامع پیشرفته اوضاع از اینجا بدتر است باید بگویم که بله در تمام دنیا جرم و جنایت هست ولی هرکدام از وقایعی که در اینجا پیش‌پا افتاده تلقی می‌شوند و مثل نقل و نبات در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها چاپ می‌شوند در خیلی از کشورها می‌توانند بمب خبری باشند (ماجرای گم شدن کودکی که موجش ابتدا انگلیس و بعد تمام اروپا را فراگرفت به یاد بیاورید). من عمیقن معتقدم  قانونی که با مادری که فرزندش را کشته و پدری(حتا جد پدری کودک) که همین عمل را مرتکب شده به دو گونه‌ی بسیار متفاوت برخورد می‌کند یک جای کارش می‌لنگد. 

* این ماجرا هم مانند بسیاری قضایای مشابه همچون اعدام شهلا جاهد و جنایت میدان کاج به پایان می‌رسد و تب جامعه که فرو نشست دختری می‌ماند که با دردهایش تنها مانده و پسری که گذشته از آسیب‌های روحی روانی که دیده تنها قرار است هزینه‌های مادی و معنوی یک نابینا را به خانواده و جامعه‌اش اضافه کند، و از سوی دیگر قوانین ناقص و مجازات‌های نامتناسبش و همینطور مردمی که به انتظار داستان پرهیجان دیگری برای گذران روزگار نشسته‌اند.