X
تبلیغات
مودیسه

تا اواخر دوره ى دبیرستان یک آدم دعوایى بودم. دعوایى که میگویم نه به آن معنا که همیشه در حال زد و خورد باشم. در واقع تا یک مرحله اى پیش میرفتم که کار به کتک کارى نکشد. چهار تا عربده من میکشیدم چند تا فحش طرف میداد، چشمهایمان را میدراندیم و با حفظ فاصله ى مطمئنه صدایمان را مینداختیم سرمان و انقدر دور برمیداشتیم تا آن لحظه ى موعود فرا برسد که یکى کوتاه بیاید و غائله بخوابد و هر دو نفر پنهانى نفس راحتى بکشند. چیزى شبیه دعواى خرسها یا اسبهاى آبى براى تعیین قلمرو یا همسرگزینی. بعدش تا یکى دو ساعت بخاطر ترشح ادرنالین توى خونم دستهایم میلرزید و اگر من آن کسى بودم که کوتاه آمده تا شب خودخورى میکردم که چرا چند ثانیه بیشتر مقاومت نکردم یا چرا موقع آخرین فریاد صدایم لرزید و قافیه را به حریف باختم. 

بیشتر وقتها انتخاب اولم براى دعوا راننده هاى تاکسى بودند. فقط کافى بود در حین عبور از خیابان یک بوق نابجا برایم بزنند. سریع میپریدم بهش که چه خبرته بوق میزنی؟ بیا پایین تا نشونت بدم. و در همان حال خودم را آماده میکردم که اگر امد پایین سرعت دویدنم را نشونش بدم. خوبى راننده تاکسى این بود که معمولن بخاطر مسافرها یا درست نشدن ترافیک بى خیال دعوا میشدند و با یک فحش و تیک اف راهشان را میکشیدند و میرفتند. ولی اگر طرف شروع میکرد به کشیدن ترمز دستى ردخور نداشت که حرکت بعدیش برداشتن قفل فرمون از زیر صندلی بود. این دو حرکت قدرت فوق العاده اى به راننده ها میبخشد و به صلاحتان است که در همچین موقعیتی به سرعت از صحنه دور شوید. 

تا آنجا که یادم می آید اشتیاق دعوا کردن از روزى در من زنده شد که دزدکى دفتر خاطرات برادرم را خواندم. آنجا شرح یکى از دعواهایش را نوشته بود و من از خواندن آن خونم به جوش آمد. شخصیتش توى آن دعوا یک جورهایى شبیه قهرمان فیلم drive بود و آدم مجذوبش میشد. آن وقتها سوپر هیرو و الگوى پسر بچه ها برادر بزرگترشان بود. از طرفى ارزشها و جو حاکم بر آن گروه سنى با امروز فرق داشت. خوشگل و خوشتیپ بودن انقدرى فضیلت و مزیت به حساب نمى آمد که قوى و کله خراب بودن. بچه ها بیشتر تمایل داشتند با کسى رفاقت کنند که در صورت نیاز پشتشان در بیاید. حتا دخترها هم چنین پسرهایى را ترجیح میدادند.


آخرین بارى که دعوا کردم را خوب به خاطر دارم. با رفیقم داشتیم توى پیاده رو میرفتیم که دیدیم سه تا پسر همسن خودمان از یک کودک دستفروش یک چیزی بلند کردند. رفتیم پشت سرشان و من گفتم آدم باید چقد عوضى باشه که از این بدبخت دزدى کنه. یکیشان برگشت و با حالت تهاجمى پرسید چى گفتى؟ اینجور مواقع بهتر است بگویی همینی که شنفتى. ولى من دوباره حرفم را تکرار کردم و دعوا شروع شد. یقه ى هم را چسبیدیم و مشغول ارزیابى قدرت همدیگر شدیم و دستهامان روى سر و بدن حریف کار میکرد. بعد طرف گفت گول هیکلتو نخور. این جمله اى کلیدى توى دعواها بود ولى مساله اینجا بود که من ١٧٨ سانتیمتر قد و ٦٥ کیلو وزن داشتم و مطلقن چیزى براى گول خوردن وجود نداشت. مگر اینکه هیکلم میگفت نترس تو از اون قویترى و من گولش را میخوردم. بعدها که آن صحنه را تحلیل کردم حدس زدم که آن جمله بخاطر لباسم بوده. یک کت کالج کبریتى تنم بود که دکمه هایش را تا بالا بسته بودم. احتمالن این تعداد شانه هایم را چهارتا نشان میداده. هرچه که بود آن جمله هم موجب انبساط خاطرم شد و هم شیرم کرد. ناگهان دیدم رفیقم با یکى از انها که هیکل چغر و بدبدنی داشت درگیر شده. هیچوقت توى دعوا با کسى که از خودتان سنگینتر است به او نچسبید. هر کارى میخواهید بکنید از همان دور بکنید. اگر بهش چسبیدید دیگر خلاصى ندارید. رفیقم این اشتباه را کرده بود. از انجا که همیشه نسبت به این دوستم احساس مسئولیت حمایت گرانه میکردم رفتم تا از مخمصه نجاتش بدهم که متوجه شدم طرف انگار یک چیزیی از جیبش دراورد. بعد خودم را دیدم که دارم میدوم آن طرف خیابان. داشتم فرار میکردم! بعدها تلاش کردم رفیقم را توجیه کنم که چاقو توى دست یک آدم ناشى خیلى خطرناک تر از دست یک چاقوکش حرفه ایست چون او میداند دارد چکار میکند ولى آدم ناشی ممکن است چاقو را تا دسته توی شکمت فرو کند. و البته رفیقم قانع نشد چون آن چیزى که طرف از جیبش دراورده بود تسبیح بوده!


در تمام طول دعوا من متعجب و کفرى بودم که چرا هیچکدام از این رهگذرها نمی ایند این چند تا بچه را جدا کنند؟ بعد از آن صحنه ى فرار من انها یک جورهایى خنده شان گرفت و دعوا تمام شد. من خجل و خشمگین بودم و مدام توى ذهنم موقعیت هایى را مرور میکردم که میتوانستم با زانو بزنم وسط پاى یکى از آنها و با آرنج بکوبم وسط کتف آن یکى و در همین حال برگردم و مشتم را توى صورت نفر اول که از درد به خود میپیچد فرود اورم. حسرت میخوردم و بعضى از این حسرتهایم را براى رفیقم شرح میدادم. اما روزگار خیلى زود فرصت دوباره اى در اختیارم گذاشت. توى ایستگاه اتوبوس دوباره بهشان برخوردیم. پسر تپله امد سمتمان و گفت کى گفته بیاین اینجا؟ برین.. برین اینجا واى نسین. ما هم سریع راهمان را کج کردیم و رفتیم و من بعد از آن دیگر دعوا نکردم. 




قدیم ها یک ماشین لباسشویی دوقلو داشتیم. سبز پسته ای، با سیم خاکستری یک متری و سرگذشتی عجیب. آنهایی که در فاصله ی بین شستن لباس توی تشت قرمز و لباسشویی تمام اتوماتیک وستینگ هاوس زیسته اند میدانند از چه حرف میزنم. 
ماجرای عجیب این لباسشویی دوقلو از آنجا شروع شد که توی بیمارستان در اثر یک سهل انگاری از هم جدا شدند. یک قل از توی خانه ی ما سر در آورد و آن یکی توی شلوغیهای اول انقلاب با یک خانواده ی مساله دار رفت امریکا. مدتی وسط خرت و پرتهای انباری یک پمپ بنزین در تگزاس خاک خورد. بعد یک دست دوم فروش دوره گرد او را با خودش به نیویورک برد. چند سالی توی خانه ی یک سیاه پوست ساقی ماری جوانا نقش مخفیگاه مواد را بازی کرد. طرف توی یک تسویه حساب شخصی با ضربه ی چاقویی که کبدش را سوراخ کرد کشته شد و مستاجر جدید لباسشویی را با باقی وسایل او کنار خیابان گذاشت. یک بی خانمان با چهار چرخ کوچکی که زیرش گذاشت او را تبدیل به یک گاری دستی کرد که خرت و پرت هایی را که از اینور و آنور میجورید تویش میگذاشت. یکی از چرخها کوچکتر از بقیه بود و همیشه بیشتر وزن لباسشویی می افتاد روی گوشه ی عقب سمت چپش. 
بی خانمان توی مخفیگاهش در محله چینی ها مرد و لباسشویی چند سالی همانجا در کنار یک تلویزیون سونی ۲۱ اینچ مدل ۹۲ که لامپ تصویرش سوخته بود رها شد. بعد از توافق، قل دوم که هنوز توی خانه ی ماست قل اول را توی تلویزیون می بیند. گزارشگر داشته از یک شهروند امریکایی می پرسیده که آیا میتواند ایران را روی نقشه نشان دهد؟ لباسشویی ما در پس زمینه ی تصویر قلش را می بیند که آن گوشه افتاده و رویش با اسپری مشکی یک گرافیتی کشیده اند. فوری دست به کار میشود و آنقدر پیگیری میکند تا موفق میشود موافقت سایت آمازون و e bay را بگیرد که قل دوم را بعد از سالها دوری از وطن با اولین محموله ی ارسالی به ایران بعد از تحریم به خانه اش بفرستند.
یک لک لک را در نظر بگیرید. این مفلوک زمستان که شد از قطب شمال و جنوب و سیبری و آلاسکا و اسکاندیناوی و ایسلند میکوبد میرود سمت مناطق گرمسیر. بال زدنش بی وقفه, احمقانه و رقت انگیز است و البته ناگزیر. مثل یک پاروزن مسابقات دراگون بوت باید بال بزند وگرنه سقوط میکند. بعد یک صباحی که آسود و بالهایش ریکاوری شدند فصل گرما میرسد و لک لک دوباره میزند به جاده, مقصد: قطب شمال و جنوب و آلاسکا و اسکاندیناوی و سیبری و ایسلند...

حالا یک عقاب را در نظر بگیرید. این جناب بالاتر از تمام پرنده ها پرواز میکند, همه را شکار میکند و شکار هیچکس نمیشود, در راس هرم غذایی فرمانروایی میکند. کوچ و گرما و سرما برایش کلماتی بی معناست. بعد پرواز کردنش اینطوریست که ایشان یک بال میزند و مییییرود تا پس فردا که یک بار دیگر نیاز به بال زدن پیدا کند. برای چه؟ برای اینکه بابا ننه اش عقاب بوده اند. تنها هنر عقاب, عقاب بودن است. نه برایش زحمتی کشیده نه خون دلی خورده.
این متن بیشترین پتانسیل را برای این دارد که آخرش بگویی: آدمها دو دسته اند, لک لک ها و عقاب ها. ولی بهتر است که نگویمش. یک پایان باز بهتر از یک بازی بی پایان است.
یکی از پاداش هایی که مومنین به آن وعده داده شده اند زندگی ابدی و بی پایان در بهشت است. من اگر خدا بودم این را در لیست شکنجه هایم قرار میدادم. بهترین شرایطی را که میتوانید متصور شوید در نظر بگیرید, جویهای روان شیر عسل و آب طالبی و رانی پرتقال با پالپ واقعی, حوری هایی که بعد از هر بار جماع دوباره باکره میشوند, درختهایی که شاخه خم میکنند تا شما از آنها میوه برچینید...

 اگر این تصویرها برایتان اغوا کننده است حالا فاکتور جاودانگی را به آنها اضافه کنید, مثل صفر جلوی ضربدر عمل خواهد کرد. اینکه هر روز, بی وقفه و پایان ناپذیر اینها تکرار شوند و این تکرار تا ابد و بدون امیدی به پایانش ادامه داشته باشد. تصورش هم کشنده است. میشود حدس زد که آمار خودکشی های نافرجام در بهشت خیلی بالا باشد. ابدیت ملال آور است و به گمان من جاودانگی احمقانه ترین رویای آدمی بوده.
تصور کنید.. بیایید برای یک دقیقه تصور کنید. خیال تا به حال کسی را نکشته. روزی را تصور کنید که دریاچه ی ارومیه و هامون و  باقیشان کاملن خشک شده, نسل یوزپلنگ ایرانی و باقی جک و جانورهای نادر ایرانی منقرض شده, تخت جمشید رفته زیر آب, وسط تمام میدان های تاریخی را کنده اند تا استخوان گمنام دفن کنند, سه هزار میلیارد تبدیل شده به سیصد هزار میلیارد, زنده رود شده مرده رود و زیر میدان نقش جهان نشست کرده... بیایید تصور کنید تمام این داستان ها که حالا میانه ی راهند به سرانجام رسیده باشند. خوش خیالی ست اگرهمه اینها را اتفاقی, برنامه ریزی نشده و تنها نتیجه ی بی کفایتی بدانیم. پس آن روز دیر نخواهد بود. بگذارید اعتراف کنم که برای من تفاوتی نخواهد داشت.. من مدتهاست به این خراب شده میگویم خراب شده.. دیگر حتا شنیدن اخبارش اعصابم را به هم نمیریزد.. تبریک میگویم آقایان, موفق شدید.. کم کمش به اندازه ی یک نفر.