X
تبلیغات
سکه 24

سال ۹۳ قربانش بروم به بدترین شکلی که در توانش بود آغاز شد. از همان اول چنان چنگ و دندانی به ما نشان داد که فورن دستگیرم شد باید امسال حسابی چربش کنیم و شل بگیریم که راحت فرو برود. من همیشه گفته‌ام که اگر عدالتی وجود میداشت باید ترتیبی داده میشد که ما جهان سومی‌ها، ما جبرجغرافیایی‌ها ما بیچارگان عالم هستی دچار مشکل اضافه بر سازمان نشویم، همین به دنیا آمدن و زندگی کردن در این مملکت خودش به تنهایی یک پکیج استثنایی از رنج‌ها و مصیبت هاست، ما همه وسط و گرفتار یک عذاب عمومی هستیم، بلایای شخصی و اختصاصی برایمان دیگر رنج مضاعف و به دور از انصاف است. یک جهان سومی باید وقتی به دنیا آمد مثل باقی هم‌جهانی‌هایش یک مسیر مشخص نکبتی را طی کند، بدبختی‌های روتینش را تحمل کند و بعد هم بمیرد، خلاص.

می‌گویند خوبی انسان به این است که فراموش می‌کند، عادت می‌کند...به همه چیز. هر مصیبتی که بر سر آدم نازل شود وقتی مشمول گذشت زمان شد میرود در آن پس و پناه‌های ذهن در قسمت خاطرات مبهم بایگانی میشود و تنها یک اثر آزاردهنده‌ی ملایم (و احتمالن همیشگی) توی زندگی و ذهنیات آدم می‌گذرد. این اثر شما را نمی‌کشد، شاید هیچ‌وقت راحتتان نگذارد ولی مثل تومور مغزی مستقیمن باعث مرگتان نمیشود. تمام احمق‌های دنیا از اول تاریخ تا امروز این را گذاشته‌اند توی لیست نعمت‌ها و موهباتی که نصیب انسان شده... فراموشی.

شما وقتی در معرض مشکلات و تیره روزی‌ها قرار می‌گیرید مثل مردمک که در معرض تاریکی قرار می‌گیرد گشاد می شوید تا مشکلات راحت وارد شما بشوند و راحت از شما خارج بشوند و شما کمترین آسیب را ببینید، بعد از چند صباح هم که موهبت فراموشی به کمکتان می آید و به شرایط جدید خو می‌کنید، تن می‌دهید، ممکن است حتا راضی و خوشحال هم باشید، اداپته شدن، تطابق با تیره روزی و شل کردن، این است انسان، اشرف مخلوقات. ولی من می‌گویم این باگ طبیعت است، تکامل، فرگشت، اوولوشن یا هر کوفتی که اسمش است اینجا را گند زده. انسان باید به جای فراموشی در مواجهه با غمها ظرفش پر میشد و میمرد، بعد یواش یواش تنها کسانی که غم و غصه‌ی کمتری داشتند زنده میماندند و ژن خوشبختی و خوشحالی به عنوان ژن غالب نسل به نسل قوی‌تر میشد و تا امروز که به ما میرسید تبدیل شده بود به عامل تعیین کننده‌ی حیات. انسانهای حاوی ژن بدبختی و غم عوض اینکه به دنیا بیایند و یک عمر بار زندگی سگی را بر دوش بکشند همان اول کار ریق رحمت را سر میکشیدند و منقرض میشدند، خوشحالان و خوشبخت‌ها زمین را تسخیر میکردند، سرانه‌ی تولید چس ناله به پایین‌ترین حد ممکن میرسید و داریوش هم میزد توی کار آهنگ‌های شیش و هشت.

قرار دنیا بر این است که واگفتن درد از سختی‌اش بکاهد، قرار این بوده که دردت را که بگویی مثل نانی باشد که تقسیمش کنی، بین دل خودت و گوشی که شنیده. هدف این نوشته اما نه تقسیم کردن بوده نه کاستن، مذاق که بیمار شد دیگر تنها تلخی راضی‌اش می‌کند. این است که برای کم کردن زحمت همدردی کنندگان احتمالی کامنتدانی بسته است.


بعضی چیزها در عین ویران کنندگی پرفکت هستند، کامل و بدون نقص. شاید هم از فرط ویران کنندگی این گونه باشند، چیزهای خوب نمی‌توانند اینقدر کامل باشند، توی خوبی همیشه یک نقصی پیدا میشود. به قول بالزاک هیچ چیز در دنیا به اندازه‌ی بدبختی کامل نیست. تکه‌های این پازل‌های خرد کننده آنقدر خوب در کنار هم چیده شده‌اند، ریزه‌کاریهای نابود کننده‌اش چنان دقیق مهندسی و ساخته پرداخته شده که انسان را در همان حالی که استخوان‌هایش دارند زیر فشار خرد میشوند به تحسین وامیدارد، احترامش را برمی‌انگیزد، دوست دارد بگوید چقدر خوب کلک من را میکنید، از این بهتر امکان ندارد..
آدم تمایل دارد این لحظات ویرانگر شوربختی، این موقعیت‌های شوم را از توی زندگی ببُرد، بردارد بگذارد توی دل یک داستان تا تراژدی کاملی را خلق کرده باشد، کامش از لذت اندوه شیرین شود، مثل خوردن شکلات تلخ. اما... اما ندارد 

این که می‌گویند الاعمال بالنیات خیلی حرف پرتی‌ست. اگر بخواهیم ارزشی برای نیتی که پشت هر کار خوابیده قائل بشویم این ارزش‌گذاری هم باید در حد همان امور انتزاعی و در مخیله‌ی کننده‌ی کار انجام پذیرد. در عالم واقعیت چیزی که اهمیت دارد و تعیین کننده است اثری است که یک ماجرا بر دنیای اطرافش می‌گذارد.

اگر آنجلینا جولی میرود چهارتا بچه‌ی سیاه قحطی زده از آفریقا را برمیدارد و به فرزندخواندگی قبول میکند شما نمی‌توانی کارش را بیندازی توی دستگاه صداقت سنج و بعد متهمش کنی که این کار را در جهت تبلیغات سلبریتی‌ها برای کسب محبوبیت بیشتر انجام داده. همانقدر که کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، نیت خوانی هم کار ما نیست.

نیت شما این است که بساط فساد و بی دینی را از روی زمین برداری، بمب به خودت میبندی و میروی توی اجتماع کافرها که دارند خوش گذرانی میکنند خودت و آنها را میترکانی. میخواهی جوانها به ورطه‌ی گناه نیفتند سرک میکشی توی سلیقه‌ی لباس پوشیدن و موزیک گوش دادن و فیلم نگاه کردن و مستراح رفتن آنها. پایت را میگذاری بیخ گلویشان، زندگیشان را میکنی جهنم به نیت پیشکش کردن بهشت موعود زورکی. بوس به نیتت.

شما میخواهی یک رابطه‌ی مخدوش را اصلاح کنی. میخواهی تمام گندهایی که زده‌ای و نزده‌ای را پاک کنی. میخواهی تمام کاستی‌ها و کوتاهی‌هایت را جبران کنی. تمام گل و بلبل‌های عالم توی نیت‌ات آشیانه کرده‌اند. دورنمای نیت‌ات هوش از سر خیالبافت میبرد.. اما در عمل درست همانجا گند بزرگ را میزنی. بیگ گند. نتیجه‌ی کارت آنقدر افتضاح است که تمام افتضاح‌های قبلی باید پیشش لخت بشوند. حالا باید به تمام احتمالات ناممکن چنگ بیندازی. به اختراع ماشینی که آدم از این طرفش برود تو، دستگاه مغز و قلب آدم را به همراه تمام افکار و احساساتش اسکن کند و از آن طرف تمام چیزهای قشنگی را که در آنها پرورش داده‌ای به صورت یک پکیج استثنایی بدهد بیرون تا مثل یک نقاب بکشی روی نتیجه‌ی اعمالت. اعمال...این اعمال لعنتی. نیات...این نیات گوگولی

راه مستقیمی از قلب به زبان وجود ندارد. این است که شما بعنوان یک موجود الکن، موجودی که نمیتواند از زبان -این یگانه برتری‌اش نسبت به حیوانات دیگر- استفاده کند باید درتان را بگذارید. باید تن بدهید به بی سخنی و بی عملی. باید فرو بروید در نقش ابدیتان در جهان هستی: باید تن بدهید به هیچ بودن.

جلوی تلویزیون روی زمین ولو شده بودم. طبق معمول وقتی که خسته از شیفت صبح و عصر بر میگشتم مثل پیرمردهای آلزایمری چرت میزدم. یک دفعه شنیدم یا احساس کردم که در آرام باز شد. سرم را برگرداندم و لای پلک‌هایم را کمی باز کردم. دیدم در آستانه‌ی در ایستاده و دارد جور به خصوصی خانه را تماشا می‌کند. انگار که برای اخرین بار و به قصد خداحافظی. این را بعدن و در پی ماجراهای پیش رو نفهمیدم، همان موقع با تمام ناخوداگاهم حسش کردم. در نگاهش چیزی بود که نمیشد ندید و نمیدانستم که بعدها چقدر خودم را برای اینکه به ندیدنش زده بودم سرزنش خواهم کرد. آن نگاه برای همیشه بر روح و حافظه‌ی من حک شد و اثرش را بر زندگیم گذاشت. چشمش که به من افتاد نگاهش را دزدید و در را آرام پشت سرش بست و رفت. ساعت را نگاه کردم، یازده شب بود.

فردا عصر مثل مرغ پرکنده بودم. توی خانه راه می‌رفتم و لب می‌گزیدم. چند بار رفتم توی اتاقش و نگاهی سرسری انداختم. به گونه‌ای غیر عادی مرتب بود. مثل وقتی که میروی سفر و قرار است حالا حالاها کسی توی اتاق نیاید. مصیبت را بو می‌کشیدم ولی شهامت روبرو شدن با آن را نداشتم. می‌دانستم چه باید بکنم ولی یارای انجام دادنش را نداشتم. بلاخره دلم طاقت نیاورد و رفتم در کمدش را باز کردم. آنجا هم حال و هوای اتاق را داشت، نظم ویران‌کننده و معنادار. غریزه‌ام یک راست بردم سراغ جعبه کفشی که بالای کمد بود و خرده ریزهایش را در آن میگذاشت. خدایا چطور اینقدر به همه چیز آگاه بودم؟ انگار یک بار تمام اینها را تجربه کرده‌ام و حالا دارم صحنه‌ها را توی ذهنم مرور می‌کنم. حتا می‌دانستم دنبال چه چیزی باید بگردم و خیلی زود هم پیدایش کردم. ۵ تا پاکت نامه‌ی در بسته بود که روی هر کدام اسمی نوشته شده بود. یکی برای من و م، یکی برای بابا، یکی برای پسرخاله‌ام ایوب، یکی برای عمو کرامت و یکی هم برای زری خانم. همه چیز حساب شده، همانطور که ازش انتظار میرفت. هزار سال همانجا جلوی کمد، روی صندلی‌ای که زیر پایم گذاشته بودم ایستادم و به خلئی که من و پاکتها و دنیا را به درون میکشید خیره ماندم.

پاکتها را برداشتم و باز دوره افتادم توی خانه. منتظر چه چیزی بودم؟ معجزه‌ای که از این کابوس رهایم کند یا کسی که از در بیاید تا در لحظه‌ی وقوع مصیبت شریکم باشد؟ دانستم که تنهایی توان روبرو شدن با واقعیت را ندارم. تا همانجا هم روانم زیر فشار له شده بود. زنگ زدم به زری خانم و با گریه ماجرا را گفتم. گفتم که جرات ندارم نامه را باز کنم، در حالیکه میدانم تویش چیست. زار میزدم، با صدای بلند و سکسکه‌ای که راه نفسم را بسته بود. متقاعدم کرد که نامه را باز کنم. توی همان خط اول ضربه را وارد کرده بود: احتمالن وقتی این نامه را میخوانید من دیگر در این دنیا نیستم...

همانجا دنیا ایستاد، روی همان لحظه، روی همان جمله دنیا ایستاد، تمام شد، و چیزی که بعد از آن ادامه یافت دیگر دنیای سابق نبود. زندگی (اگر میتوانست ادامه پیدا کند) با کیفیات جدیدی ادامه پیدا میکرد.

زری خانم سعی میکرد آرامم کند تا دنباله‌ی نامه را بخوانم. میگفت شاید نشانه‌ای توی آن باشد. میگفت حقیقت ندارد، ف همچین آدمی نیست، امکان ندارد چنین کاری بکند. راست میگفت. ف همچین آدمی نبود. توی دنباله‌ی نامه نشان داده بود که چجور آدمی است. توضیح داده بود که چطور ترتیب امور را داده است. امور مربوط به مرگش را نه، امور زندگی ما بعد از مردنش. اینکه با صاحبخانه برای ۳ سال آینده قرارداد بسته و اجاره‌اش را هم پرداخته و چیزهای دیگری که نشان میداد احساس مسئولیت پذیری‌اش قرار است تا ابد و حتا در نبودنش ادامه پیدا کند و کارها را سر و سامان بدهد.

چیزی که بعدها از نامه دستگیرم شد این بود که برای این کار چندین ماه نقشه کشیده بود، فکر همه چیز را کرده بود. همانطور که ازش انتظار میرفت. کوچکترین جزییات را در نظر گرفته بود. مطمئنم که یک لیست از کارهایی که باید قبل از آن کار انجام دهد درست کرده بوده و از روی برنامه پیش رفته بود. هر بار که یکی از کارها انجام شده خطی روی یکی از گزینه‌های توی لیستش کشیده و رفته سراغ مورد بعدی. این آدم چند ماه با این فکر زندگی کرده بود. چند ماه تکه‌های نقشه‌اش را در ذهن ساخته و پرداخته بود و تمام کارهای روزمره‌اش را با علم به این انجام میداد که ۵ ماه دیگر ۳ ماه دیگر ۱ ماه دیگر ۱۰ روز دیگر، دیگر در این دنیا نخواهد بود. نمیتوانستم تصور کنم چه عذابی را متحمل شده. هر بار که از پله‌های جلوی ساختمان پایین میرفته، هر بار که از کنار درختان توی محوطه میگذشته، هر بار که راهش را از میان پارک سر خیابان به سمت خانه کوتاه میکرده میدانسته و احتمالن به این فکر میکرده که ۳ ماه دیگر ۱ ماه دیگر ۱۰ روز دیگر این چیزها دیگر وجود نخواهند داشت، برای او وجود نخواهند داشت. فکر کردن به این موضوع هنوز هم تیره‌ی پشتم را می‌لرزاند و آن نگاه دم آخرش را به در و دیوارهای خانه به یادم می‌آورد که چقدر حرف تویش بود...

یک ساعت بعد زری خانم اینها و ایوب و سودابه توی خانه‌ی ما بودند. بابا را خبر نکردیم. سودابه و زری خانم و سپیده گریه می‌کردند و ایوب می‌زد توی پیشانی‌اش و تعریف میکرد که چند وقت پیش توی ماشین، داداش یک دفعه همینطوری بحث مرگ را پیش کشیده و پرسیده اگر یک روز من بمیرم چکار میکنید؟ و او هم زده بود به مسخره بازی. حالا خودش را سرزنش میکرد که چرا آن روز اینقدر احمق بوده و شکی نکرده. ایوب (پسر خاله‌ام) و زنش سودابه که دخترخاله‌ام است تقریبن تنها اعضای خانواده بودند که با آنها ارتباط داشتیم. حتا عمو کرامت که یکی از نامه‌ها برای او نوشته شده بود را چند سال بود ندیده بودیم. بعدها که دنبال ارتباطی بین کسانی که برایشان نامه نوشته بود میگشتم فکر کردم که اینها احتمالن کسانی بوده‌اند که در دنیا برایش اهمیت داشته‌اند. بخصوص که بعد از آن نامه‌ی دیگری را هم پیدا کردیم که برای دبیر زیست شناسی دوران دبیرستانش نوشته بود. این معلم را چنان دوست میداشت که بعد از ۱۳ سال دوباره پیدایش کرده بود و مرتب بهش سر میزد. اما نمی‌فهمیدم عمو کرامت چرا باید برایش مهم بوده باشد. بعد دانستم که کرامت الگوی جوانی‌اش بوده و همیشه از او خوشش می‌آمده. 

م - نمیدانم چرا - رفته بود توی انباری و نعره‌های وحشتناکی میکشید. بر در و دیوار مشت میکوبید و معلوم نبود چه کسی را تهدید میکرد که اگر بلایی سر داداش بیاید خودش را می‌کشد. یقین داشتم این کار را خواهد کرد. حمید آقا (شوهر زری خانم) از بلاتکلیفی رنج میبرد و سعی میکرد دیگران را آرام کند. من اما یک قطره اشک هم نمی‌ریختم. بعد از ان چیزی که از سر گذرانده بودم انگار چیزی درونم مرده بود. مثل سنگ نشسته بودم و حرفی نمیزدم. ناگهان گفتم بلند شین بریم. پرسیدند کجا؟ گفتم اول میریم پزشک قانونی. واقعن سنگ شده بودم. چطور جرات می‌کردم همچین حرفی بزنم؟ یا حتا فکرش را بکنم. انگار مسخ شده بودم. نقش هدایتگر این گروه را به عهده گرفته بودم که همه از من بزرگتر بودند. داداش هم اگر بود حتمن همین کار را میکرد. نمیگذاشت همینطور دست روی دست بگذارند. ولی اعمال من ناشی از یک اراده‌ی قوی نبود. حتا میتوانم بگویم ناشی از بی ارادگی بود و ترس و واکنش ناخودآگاه چیزی که درونم فرو ریخته بود.

من و ایوب و حمید اقا راه افتادیم. بقیه ماندند خانه تا آن فضای خالی و غمبار را تحمل کنند. پزشکی قانونی جای هولناکی بود. گفتند از دیشب تا حالا فقط یک جسد ناشناس دارند. منتظر نشدم تا مشخصاتش را بگویند. گفتم نشانم بدهید. رفتیم بالای سر جسد که رویش ملافه‌ی سفید کشیده بودند. داداش قد بلند بود. این آدمی که آنجا خوابیده بود حدودن یک و هفتاد بود. گفتم این نیست. گفتند نمیخواهید چهره‌اش را ببینید؟ گفتم نیازی نیست. و زدم بیرون. بعدن که به قضایا فکر میکردم فهمیدم که این کارم به این خاطر نبود که به تشخیصم اطمینان داشتم بلکه ترسم از این بود که گوشه‌ی ملافه را کنار بزنم و صورت داداش را ببینم. در واقع داشتم فرار میکردم. بعد به اتفاقات بیمارستانها سر زدیم. جلوی یکی از بیمارستانها به یک ماشین ۱۱۰ برخوردیم. ماجرا را برایشان تعریف کردیم گفتند این موارد به ما مربوط نمیشود. افسر کادر که آدم میانسال فهمیده‌ای بود استیصالمان را که دید راهنمایی کرد که باید بروید کلانتری محلتان پرونده تشکیل بدهید و بعد هم بی سیم زد به مرکزشان و مورد را گزارش کرد و خواست که از تمام بیمارستانها استعلام بگیرند. حسی که من داشتم این بود که باید همه بسیج بشوند تا داداش را پیدا کنیم. از همه طلبکار بودم. نمیخواستم به این فکر کنم که روزانه صدها مورد مشابه در شهر اتفاق میفتد که اهمیتشان به اندازه‌ی این مورد است. چون اینطور نبود. اهمیت هیچ کسی به اندازه‌ی اهمیت داداش نبود.

بعد از آن رفتیم به کلانتری محل و پرونده تشکیل دادیم. دو تا افسر کشیک بودند که سوالاتی میپرسیدند. مشکل خانوادگی داشت؟ توی خانه با کسی دعوا نکرده بود؟ حواس پرتی نداشت؟ معتاد نبود؟ میخواستم بزنم دندانهای طرف را خرد کنم. تو کی هستی که راجع به داداش اینطوری حرف میزنی؟ چطور جرات میکنی؟ تو لیاقت این را نداری که اسمش را هم بیاوری الدنگ. تو از داداش من چه میدانی که به خودت اجازه میدهی از این غلط‌ها بکنی؟ انتظار داشتم همه داداش را با ویژگی‌های اخلاقی احترام برانگیزش بشناسند. ایوب حالم را فهمید. دستش را گذاشت پشتم و آرام گفت روال کار همینه، اینا وظیفه‌شونه این سوالا رو بپرسن. من آمدم بیرون و توی ماشین منتظر نشستم. بدون نتیجه برگشتیم خانه. قرار شد هر کس برود خانه‌ی خودش و منتظر باشد که شاید معجزه‌ای ما را از حال داداش با خبر کند.

آن معجزه ساعت ۳ صبح اتفاق افتاد. حمید آقا زنگ زد و گفت که داداش را پیدا کرده‌اند. یک ساعت پیش زنگ زده بوده به خانه‌ی آنها و در حالت نیمه هشیاری گفته که توی یک هتل است و تعداد زیادی قرص خورده و هنوز هم دارد میخورد. کلمات را کشیده و مثل مست‌ها ادا میکرده. معلوم نبود برای چه زنگ زده بوده و اصلن توی آن حالت چطور شماره تلفن را به خاطر آورده. هر چه بود کار ضمیر ناخودآگاهش بود و بعدها هم اصلن یادش نمی آمد که این کار را کرده. حمید آقا ۴۵ دقیقه با التماس و قسم و چرب زبانی و هر چه بلد بوده تلاش کرده بود تا اسم هتل را ازش بیرون بکشد و بلاخره موفق شده بود. سیروس و زری خانم سریع حرکت کرده بودند. من هم در حالیکه نمیدانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت یک تاکسی خبر کردم و راه افتادم. توی راه با خودم حرف میزدم و گاهی فکرهایم را بلند بلند میگفتم. چطور آنقدر احمق بودم؟ چطور به فکرم نرسیده بود؟ چرا چک نکرده بودم ببینم شناسنامه‌اش را برده یا نه؟ اگر یک استعلام از اماکن گرفته بودیم اسم مهمانهای همه‌ی هتل‌ها و مسافرخانه‌ها را میشد در بیاوریم.

این لامصب برای مردنش هم برنامه‌ی خوبی چیده بود. نگذاشته بود بهش بد بگذرد. اتاقی در یکی از هتل‌های خوب شهر را برای ۳ شب اجاره کرده بود. قبل از این که شروع کند نامه‌ای نوشته بود که در آن توضیح داده بود مسئولیتی متوجه مدیریت و کارکنان هتل نیست، نمیخواست برای آنها دردسری درست شود. شماره تلفن عمو کرامت را هم گذاشته بود که بعد از اینکه پیدایش کردند به او خبر بدهند. نامه‌ی کوتاهی برای عمو کرامت گذاشته بود جهت عذرخواهی از دردسری که به عهده‌ی او خواهد افتاد و اینکه چطور ترتیب امور و خبر کردن ماها را بدهد. یک کار شسته رفته و تر و تمیز. همانطور که از او انتظار میرفت. طرفهای ظهر تعدادی آب معدنی و شانی به همراه چهارصد تا قرص را چیده بود اطرافش و شروع کرده بود. خیلی ارام آرام و از سر حوصله. وسطهای کار نوشیدنی‌هایش تمام میشود و به خاطر عطش ناشی از قرصها به خدمات هتل سفارش تعدادی آبمیوه را میدهد. هر چه پیش رفته بود گیجی حاصل از قرصهای آرامبخش سرعتش را کند کرده بود. حواسش مختل شده بود و هنگامی که بعد از چندین ساعت طرفهای ساعت ۲ صبح بیشتر از نیمی از قرصها را خورده بود اختیارش از دستش خارج شده بود. نیرویی خارج از نیروی اراده‌ واداشته بودش که گوشی تلفن را بردارد و آن شماره را بگیرد. در حالت نیمه هشیاری ۴۵ دقیقه رازش را حفظ کرده بود تا بلاخره مقاومتش شکسته شده بود...

آنها قبل از من رسیده بودند به هتل. سیروس بدون اینکه به آسانسور و این چیزها فکر بکند پیکر ۹۰ کیلویی داداش را به دوش کشیده و ۵ طبقه از پله‌ها پایین آورده بود. کارکنان هتل هیجانزده و تا حدودی ترسیده بودند. درمانگاه نزدیک هتل بود. خاطراتم بعد از آن مبهم می‌شوند. نگهبان، اورژانس، شستشوی معده، ان جی تیوب، همراه بیمار، شستشوی معده، سوند، سیروس، تکه‌های قرص، تلفن، سرم، شستشوی معده، شانس، قوی، دمپایی پلاستیکی، دستشویی، گیجی، شستشوی معده، مایعات، هذیان، ملاقات، ایوب، تعجب، خوشحالی، غم، تنهایی، تعویض سرم، هذیان، پرستار، هذیان، هذیان...

۲ روز خودم بالای سرش بودم و بعد بردیمش خانه‌ی سیروس اینها. در طول آن ۲ روز و یک هفته‌ی بعدش در فواصل کوتاهی که از خواب بیدار میشد هذیان میگفت، سوال‌های تکراری میپرسید و یک چیز را بارها تعریف میکرد. هر بار که از خواب بیدار میشد انگار بار اولش بود که به هوش آمده. می‌پرسید که چطور پیدایش کرده‌ایم. نگران من و م بود. بعد خوابش میبرد، بیدار میشد و دوباره همان حرفها. بیشتر از ۲۰۰ تا قرص کلردیازپوکساید، نورتیلیپتیلین، اگزازپام، لرازپام و از این آشغالها خورده بود. سیروس و زری خانم از زیر زبانش کشیده بودند که قرصها را از کجا تهیه کرده ولی به من نمی‌گفتند. میترسیدند بروم سراغ طرف. همین قصد را هم داشتم ولی اگر در موقعیت دیگری بودم حتمن فکر میکردم  آدم با حالی بوده که این همه قرص اعصاب را بدون نسخه داده.

بلاخره یک بار که با سیروس بالای سرش بودیم دیدیم که یکی از چشمهایش را باز کرد، گوشه‌ی لبش را بالا کشید و آن لبخند کجکی مخصوصش را زد. همانجا بود که فهمیدیم همه چیز تمام شده. این آدم سختکوش با آن اراده‌ی پولادین اعصاب خوردکنش بار دیگر پیروز شده بود. آن همه قرص که فیل را از پا می‌انداخت نه فلجش کرد نه افکارش را مختل کرد. تنها این واقعیت تلخ را به همه‌ی ما نشان داد که ف هم ممکن است به آخر خط برسد. 


 

 

به دلیل شکایت شخصیت اصلی سفرنامه‌ی قم از راوی/نویسنده به اتهام تخریب شخصیت و نشان ندادن تمام حقیقت و تلاش برای تفسیر به رای و مصادره‌ به مطلوب وقایع در جهت کسب محبوبیت، از نوشتن ادامه‌ی داستان معذوریم.