به دلیل شکایت شخصیت اصلی سفرنامهی قم از راوی/نویسنده به اتهام تخریب شخصیت و نشان ندادن تمام حقیقت و تلاش برای تفسیر به رای و مصادره به مطلوب وقایع در جهت کسب محبوبیت، از نوشتن ادامهی داستان معذوریم.
تمام کائنات میدانند که بزرگترین مشکل من در زندگی صبح زود بیدار شدن است. میگویند انسان اگر برای مدتی طولانی کاری را انجام دهد به آن عادت میکند اما صبح زود بیدار شدن در دوران دبستان، راهنمایی، دبیرستان، پیشدانشگاهی، دانشگاه و سربازی موجب نشد که این قضیه برای من عادت بشود و هنوز اگر یک روز مجبور نباشم بیدار شوم نمیشوم. خلاصه که سختترین قسمت این سفر چند روزه برای من نه پیادهرویهای طاقتفرسا در بیابان و نه تشنگی و گرسنگی کشیدن بلکه بیدار شدن پیش از سر زدن آفتاب است. ولی صبحم با ماجرای جالب و خندهداری به خیر میشود وقتی که متوجه میشوم مهدی هر روز صبح باید یک قوطی پودر بچه با خودش ببرد توی دستشویی و لای پاهایش را برای جلوگیری از عرقسوز شدن پودرمالی بکند و هر شب توی سوز سرما آن پودرها را با آبی که از فرط سردی مثل الماس است بشوید و تازه این جدا از تاولهای کف پایش است که هر شب باید بترکاند. فقط یک تاج خار و یک چوب دو سر برای تطهیر روحش کم دارد. توی راه و در چهارمین روز بلاخره میفهمم که انگیزه و دلیل این سفر چه بوده..
قضیه از این قرار است که مهدی پیش از اینکه عاشق بشود، در دوران دانشجویی کارشناسی در شیراز با یک دختری که بین بچهها به زشتو معروف بوده رابطه داشته. البته ایشان دستِ درازی در دل بستن به دخترهای این مدلی دارند کما اینکه در دوران دبیرستان هم به دختری معروف به عینکیو دل بسته بود که هیچ جوری با استانداردهای بقیهی بچهها نمیخواند. به هر حال این پسر که احتمالن از کمبود سلیقه یا فقدان دوستدختر رنج میبرده با این زشتو رابطه برقرار میکند. حالا رابطه که میگویم نباید چیز بغرنجی بوده باشد، با شناختی که من ازش دارم احتمال میدهم یکی دو بار دست همدیگر را گرفته باشند یا دختره توی تاکسی دست برده باشد لای پای پسره (چون پسره عرضهی این کارها را نداشته) یا خانهی پرش از روی شلوار خودشان را به همدیگر مالیده باشند و از این جور کارها. بعد میگذرد و مهدی عاشق میشود و جریان زشتو را میگذارد کف دست طرف و از سوی دیگر از آنجا که زشتو دختر خیلی خوشنامی نبوده مهدی به صرافت این میافتد که ایدز نگرفته باشد و میرود آزمایش میدهد که نتیجهی آزمایش را هم قرار است بعد از تعطیلات بدهند و نذر میکند که پیاده برود پابوس امام رضا در مشهد یا خواهرش در قم یا پدربزرگش در کربلا و خوشبختانه قرعه به نام خواهر میافتد و میزند به جاده به این نیت که هم حضرت معصومه یک عنایتی به جواب آزمایش ایدز بکند و از سهمیهی معجزاتش یکی را اختصاص بدهد به منفی بودن این جواب آزمایش و هم اینقدر در این راه سختی بکشد و ماتحتش جر بخورد که گناهان گذشتهاش پاک شده و لیاقت بودن با معشوقه و بخشیده شدن از طرف او را به خاطر خیانتی که در گذشته یعنی در زمانی که اویی وجود نداشته مرتکب شده پیدا بکند. پرسشی که در اینجا پیش میآید این است که من این وسط چکاره بیدم؟ پاسخ روشن است: قربانی.
با محاسبات دقیقمان سر شب درست به همانجایی که قرار بود برسیم میرسیم. منتها ریدهایم با این محاسبات دقیقمان. روی نقشه نقطهای وجود دارد که ما آن را روستا یا دهکده یا هر خراب شدهای که بشود در آنجا اتراق کرد حساب کرده بودیم و حالا مشخص شده که پادگانی بیش نیست و این یعنی مصیبت و خاک بر سری و آوارگی و گرگ خوردگی. بعد هم تا خود قم دیگر هیچ ابادیای وجود ندارد. سرباز توی اتاقک نگهبانی بهمان میگوید که چندصد متر جلوتر یک قهوهخانه است. راه میافتیم و چندصد متر جلوتر با بدشانسی بعدیمان روبرو میشویم، قهوهخانه تعطیل است. صورتمان را مثل بچهای خیابانی که چلوکباب خوردن مردم را تماشا میکند به شیشه میچسبانیم و یک موجود زنده را توی سالن تشخیص میدهیم. با هیجان به شیشه میکوبیم و داد و فریاد راه میاندازیم. نورالدین در را باز میکند و به شیوهی آدمهای زبان نفهم شروع میکند به تکرار کردن چند بارهی اینکه قهوهخانه تعطیل است و صاحبش رفته مسافرت و او اینجا نگهبان است و نمیتواند اجازه دهد کسی داخل شود. نورالدین ای نور دیده رحم کن به این دو مسافر خستهی راه بی پناه رحم کن. نه نمیشود قهوه خانه تعطیل است صاحبش رفته...اصلن بچه کجایی شما آقای نورالدین؟ طفره میرود و در آخر میگوید کرد است. خب خدا را شکر، یک روزنهی امید. منال کورهیی؟ (بچه کجایی؟) ایلام. هیچی. دردسرتان ندهم، هر چقدر واژه و اصطلاح کردی از دوران خدمت در کرمانشاه به یادم مانده بود رو کردم، هر کون وارویی که بلد بودیم دادیم تا آخر نورالدین بعد از اینکه گفت البته قهوهخانه تعطیل است و صاحبش رفته مسافرت و او اینجا مسئولیت دارد راضی شد که شب را توی نمازخانهی چسبیده به قهوهخانه سر کنیم.
اما وسط بر بیابان هستیم و بادهای قطبی میوزند و هوا مثل سگ سرد است و نمازخانه در و پیکر ندارد و ماییم و یک پتوی کاغذی و یک کیسهخواب بدون زیپ. این است که برمیگردیم سمت پادگان تا بلکه پتویی بجوریم. سربازها که توی این بیابان سرگرمی ندارند و حوصلهشان سر رفته اجازه میدهند که وارد شویم و دورمان جمع میشوند تا این دو تا موجود عجیب را تماشا کنند. تجربه میگوید که توی این محیطها و اینجور مواقع دنبال همشهری بگرد. اما پیش از اینکه خیر همشهریها بهمان برسد سر و کلهی افسر نگهبان که یک افسر وظیفهی اصفهانی استثنائن با مرام و خوش مسلک است پیدا میشود و خودش بعد از شنیدن داستانمان بهمان پتو میدهد. آخر شب که به همراه یک نفر دیگر میآید به قهوهخانه تا به اتفاق نورالدین که برایمان نیمرو درست کرده شبنشینی خوشایندی داشته باشیم با سیگار مارلبرو لطفش را جبران میکنیم. شب را با این خیال که فردا روز آخر است سر میکنیم و این موضوع خوشحال و در عین حال دلتنگمان میکند.
مهدی نگاهی به جادهی بی پایانی میاندازد که به صورت زه کمان پیش رویمان تا افق ادامه دارد و بعد با دست، خط راستی را ترسیم میکند که از زیر پایمان شروع میشود، از وسط بیابان میگذرد و در انتها مثل وتر کمان دوباره به جاده ختم میشود و این پرسش را مطرح میکند که چرا از اینجا نرویم؟ من چند تا ضربالمثل را قاطی میکنم و میگویم حتمن حکمتی داشته که جاده را به جای اینکه روی این خط صاف بسازند دور سرشان چرخاندهاند. ولی زر بیخود است، هیچ چیز در این دنیا حکمتی ندارد یا دست کم بیشتر چیزها حکمتی پشتشان نیست. دل را به دریا و پا را به صحرا میزنیم تا شاید زمانی را که کنار اسب از دست دادیم جبران کنیم. بعد از یک ساعت میرسیم به حکمتی که موجب شده بود جاده از این سمت نیاید، برای تصور آن منطقه تعداد زیادی تپه ماهور را در نظر بگیرید، حالا برعکسش کنید. یعنی به جای تپهها گودال و یا درههایی بگذارید که در امتداد یکدیگر تا آخر دنیا ادامه دارند و فرورفتگیهایشان از فاصلهی دور دیده نمیشوند. با امید اینکه این به قول مهدی اِشکفتها چند تایی بیشتر نباشند وارد این لابیرنت بی پایان میشویم و مثل قطار شهر بازی مدت زیادی را بالا و پایین میکنیم. کف درهها رد پاهای زیادی میبینیم که نشان میدهد آنجا محل عبور جانوران وحشیست و هر چه به تاریکی نزدیکتر میشویم افکار مالیخولیاییمان در مورد خورده شدن بوسیلهی وحوش بیشتر قوت میگیرد.
توی ذهنم دارم حساب میکنم که چند درصد احتمال میدادم که یک روزی در چنین جایی و به این طرز مسخره خواهم مرد که ناگهان مهدی میایستد و با دستش جلوی رفتن مرا هم میگیرد. امتداد نگاهش را دنبال میکنم و به موجودی میرسم که چند متر جلوتر از ما ایستاده و با پوزهاش روی زمین را بو میکشد. مهدی آرام میگوید کفتار. کفتار بسیار زشتتر و وحشتناکتر از چیزیست که تصورش را میکردم و در تلویزیون دیده بودم. حیوانی با هیبت و جثهی الاغ و پشمهای کریه دراز خاکستری و زرد. من هیجانزدهام اما مهدی به صورت کاملن جدی و حرفهای ترسیده. زیر لبی میگوید نباید صدایمان را بشنود. با خودم فکر میکنم که این بچه پدربزرگش شکارچی بوده خودش هم تا حالا چهار تا تیر با برنو و دمپُر و پَرون در کرده و از من بیشتر سرش میشود، بهتر است از خیر سربسر این الاغ گوشتخوار گذاشتن بگذریم و در برویم. مهدی چاقویی را که تنها وسیلهی دفاعیمان است و به درد بریدن سر گنجشک میخورد دست میگیرد و طوری که توجه کفتار را جلب نکنیم از سمت دیگر پا به فرار میگذاریم. من حین دویدن خندهام گرفته و مهدی میگوید بدخت میخندی؟ باید بخوریش. البته درستش این بود که میگفت باید بخوردت ولی خب. بعد همینطوری وسط خندههای من و هنهنهایمان میگوید که شانس آوردیم تنها بود، کفتارها گروهی حمله میکنند.
وقتی دوباره به جاده میرسیم هوا کاملن تاریک شده و این خبر بدی است. مطابق نقشه باید تا حالا به آبادی بعدی رسیده باشیم. زیر یک تیر چراغ برق مینشینیم و بلند بلند فحش میدهیم اونم چی؟ فحشای رکیک. اونم به کی؟ به همهی کائنات و ملکوت و آسمانها. چند صد متر که میرویم به ساختمان متروکهای میرسیم که یک وانت جلویش ایستاده. یک تبصرهی دو فوریتی به قانون عدم استفاده از وسایل نقلیه میزنیم و میپریم پشت وانت. راننده ما را به قلعهی محمدعلیخان که دو سه کیلومتر آنورتر است میبرد و جلوی خانهی رییس شورای روستا که در گذشته کدخدا نام داشت پیاده میکند. آنجا با آغوش باز ازمان پذیرایی میکنند. کدخدای شورای روستا از پوتین آمریکایی که پای من است خوشش میآید و میگوید که قبلن نمونهاش را داشته. تفاوت ارتشهای آمریکا و ایران را از روی همین پوتین میشود حدس زد. پوتین سربازهای آمریکایی سبک، بدون نیاز به واکس و قابل انتقال به غیر بوده و بندهایش در کوتاهترین زمان ممکن بسته میشود. فقط کافیست دو سر بند را گرفته و بکشید تا تمام ردیفهای بند از پایین به بالا محکم و منظم شوند. کسانی که سربازی رفته و پوتینهای مارک پیروزی را به پا کردهاند میدانند از چه سخن میگویم. اصرارهای کدخدای جوان برای مهمان شدن در خانهی شخصیاش را نمیپذیریم و میگوییم ترجیح میدهیم در همین مسجد چسبیده به منزل ایشان شب را سر کنیم. نیم ساعت بعد پسر بزرگ کدخدا برایمان رختخواب، شام و آب تهران میآورد و توضیح میدهد که آب ولایتشان شور است و این آب از امتیازات صاحب منصبیست که نصیب خانوادهی رییس شورای روستا میشود. پارادوکس بامزهای در پسر هست که بعد رفتنش سوژهی خندهی من و مهدی میشود. موهای پشت بلند دم کفتری (که روی گردن دو شاخه میشود)، شلوار پارچهای گشاد دو ساسونه، پیرهن پیچسکن چهارخونه و کفش کتونی سه خط دارد و با لهجهی غلیظ تهرانی حرف میزند. توی شیراز این تیپ مخصوص کفتربازها و این لهجه مختص بچه سوسولهاست و ترکیبشان پسر ۱۸ سالهی رییس شورای قلعهی محمدعلیخان را در ذهن ما ماندگار میکند.
بعد از اینکه مهدی تاولهای کف پایش را با نوک چاقو میترکاند خورشت قیمهای را که اولین غذای واقعی ۴ روز گذشتهمان است میخوریم و توی رختخوابی که حالا لذت بودنش را دریافتهایم میخوابیم در حالیکه روح مقدس دین مبین اسلام به صورت بوی جورابهایی که بر موکت مسجد ماسیده رفته رفته ما را در برمیگیرد.
شرمندهام ولی ادامه دارد
دو چیز در دنیا پایانی ندارد: نوشتن قصهی این سفر و بیابانی که در سومین روز پیادهروی گرفتارش شدهایم*. طبق معمول بعد از خوردن ناهاری که سنگینی و چرت نمیآورد راه میفتیم. آفتاب ظهر کویر خشن و بی رحم است، درست مثل سرمای شبش. و سلاح کارآمد ما برای مقابله با این دو چفیه است. بله چفیه، تکه پارچهای که مثل خیلی چیزهای دیگر توی این مملکت مفهوم ذاتیاش را از دست داده و تبدیل شده به وسیلهای که یا نشانهی ابراز ارادت است یا موجب پراکندن نفرت. اما توی بیابان معصومیت از دست رفتهاش را باز مییابد و روزها ما را از آزار پرتو سوزان خورشید در امان نگه میدارد و شبها از سوز سرمایی که گوشهایمان را هدف گرفته. مقصدِ دور و پای پیاده وقتی که دو نفر باشید این خوبی را دارد که تنهاترت میکند، هر چه میروی روح سفر بیشتر تو را در بر میگیرد، هر قدم که برمیداری انگار به سمت درونت است، بیشتر در خودت و سکوت فرو میروی. میخواهی صدا نباشد، آدم نباشد، ماشین نباشد، جاده نباشد... اما جاده هم خوبیهای خودش را دارد. دیگر عادتهای ماشینها دستمان آمده، میدانیم کدامها مهربانند، کدامها بی تفاوتند، به نظر کدام یکی ما مسخره میآییم. انگار ماشینها سوار آدمها هستند و آنهایند که که برای رانندهها شخصیت و هویت میسازند، مثلن رانندههای ماشینهای سنگین و کامیونها بدون استثنا برایمان بوق میزنند، از آن بوقهای شیپوری و بوقهای مخصوص کشتی. کامیونها، آه کامیونهای با معرفت،ای راننده تریلیهای لوطی، به من بگویید در آن لحظه که دستتان را بلند میکنید و بوق ریتمیکتان را به صدا در میآورید آیا میخواهید خستگی را از تن دو مسافر پیاده بتکانید یا جوک "دیگه گوزیدی" از خاطرتان گذشته و بوقتان اشارهی شیطنتآمیزیست به این سرنوشتی که ممکن است در انتظار این دو مسافر باشد؟
صدقهها هنوز ادامه دارد، هر از گاهی ماشینی میایستد و بهمان خوراکی و میوه تعارف میکند، یکی پیاده میشود با شور به سمتمان میدود و پیشانیمان را میبوسد، میخواهند باهاشان عکس بگیریم و به سوالهای بی پایانشان جواب بدهیم. امامزادههای سیاری هستیم با عینک آفتابی و چفیه.
بعد اتفاق عجیبی میافتد. عبور و مرور ماشینها کم شده و ما توی شانهی جاده با سرهای در گریبان فرو رفته پیش میرویم که صدای آهنگینی میشنویم که همراه با نقطهی سیاهی در افق به ما نزدیک میشود. اسبیست با سوارش که روی آسفالت سم میکوبد و به تاخت پیش میآید. صحنهی غریبیست که وادارمان میکند بایستیم و تابلویی را با پیشزمینهی خط افق بسیار دور، جادهی سیاه مارپیچ که در انتها همچون تار مویی به افق میچسبد و اسب یال افشان و سوار بدون زین تماشا کنیم. شاید ما هم با هیبت انسانیمان که وصلهی ناجوری برای چشمانداز بیابان و جاده است برای اسب صحنهی غریبی بودهایم که به چند متری ما که میرسد ناگهان سمهایش روی آسفالت سر میخورد و ابتدا با زانوی چپ و سپس با تمام هیکلش روی زمین میافتد و سوارش به گوشهای پرت میشود. ما چند لحظه مسخ شده و مبهوت فقط نگاه میکنیم و بعد کولهپشتیهایمان را میاندازیم و به طرف سوار و اسبش میدویم. پسر که همسن و سال خودمان است شانس آورده و پرت شده توی خاکی اما اسب همانطور از پهلوی چپ افتاده روی آسفالت و پوست قهوهای رنگ شکمش آرام بالا و پایین میرود. سه تایی به زحمت اسب را میکشیم توی خاکی. دستم که به بدن گرمش خورد با خودم گفتم من اینجا چه میکنم؟ در آن لحظه دوست داشتم دنیا به پایان برسد، نه اینکه خودم بمیرم، میخواستم همه چیز تمام شود، زمان بایستد و آخرین لحظهی هستی در همین قاب غمانگیز ثبت شود. اندوهم سبک، مبهم و فراتر از حد تحمل بود. نگاه کردم، چشم اسب نمناک بود و آرام در حدقهاش تکان میخورد. پسر با یکی از ماشینهایی که از روبرو میآیند میرود تا با کمک و وسیلهی مناسب برای بردن اسب برگردد. ما یک ساعتی را بدون اینکه حرفی بزنیم کنار اسب مینشینیم. کاممان تلخ شده و دل و دماغ حرف زدن و یا رفتن را نداریم. بعد یادمان میافتد که ممکن است به تاریکی بخوریم. اسب را که لابد با چشم راستش ما را تماشا میکند میگذاریم و راه میافتیم.
* آلبرت اینشتین
ادامه دارد...
تمام شب را خواب قبرستان میبینم. پیادهروی چند ساعته کنار دیوار مردگان روی روانم اثر گذاشته. آخرین بار که قبرستان رفته بودم ده دوازده سال پیش برای مرگ مادربزرگم بود. نیم ساعتی روی خاکهای تازهی قبرش اشک ریخته بودم. برای فامیل دیدن این صحنه و این واکنش از من عجیب بود و لابد عجیبتر از آن برایشان این بوده که آن روز دفعهی یکی مانده به آخری خواهد بود که من را میبینند. دفعهی آخر عروسی دخترخالهام بود. میم خودش زنگ زده بود و با گریه برای عروسیش دعوتم کرده بود. میخواست به قول خودش ازم اجازه بگیرد و به زعم من اولتیماتوم بدهد. گفتم برو پی زندگیت بچه. بچه را طوری گفتم که یعنی دنیایمان خیلی فاصله دارد و دیگر همبازیهای دیروز نیستیم. آن موقع توی یکی از شهرستانهای اطراف شیراز کار میکردم. شب عروسی خودم را رساندم و تنهایی رفتم به مجلسشان که توی باغ بود. سه چهار سالی از فوت مادربزرگم میگذشت. رفتم پشت میزی که ۲۰ نفری از اقوام نشسته بودند نشستم. هیچ کس من را نشناخت. بعد یکی از شوهرخالهها که به جا آورده بود لطف کرد و مرا به فامیلم معرفی کرد تا همه بریزند روی سرم برای ماچ و موچ و گلایه. پسرخالهام که پایهی دوران کودکیام بود از آن جمع نجاتم داد و رفتیم پشت یک استیشن نشستیم عرق خوردن. میم را ندیدم تا آخر مجلس که جلوی در باغ به همراه داماد با هم روبرو شدیم. به هم معرفیمان کرد جوری که معلوم بود قبلن ذکر خیرم بوده. تبریک و تشکر و آرزوی خوشبختی و آرزوی اینکه قسمت من هم بشود و اینها را رد و بدل کردیم و باز میم گریهاش گرفت. خوشبختانه مصادف شد با مراسمی که انگار عروس باید از خانوادهاش خداحافظی کرده و بخاطر اینکه امشب دیگر در خانهی پدری نمیخوابد گریه کند. خب نخوابد، عوضش در خانهی شوهری میخوابد و تا صبح سوار هم میشوند.
صبح مهدی قبل از اینکه نمازگزاران احتمالی بیایند بیدارم میکند تا جل و پلاسمان را از روی موکت نمدار نمازخانه جمع کنیم. برای من همیشه سختترین کار دنیا بیدار شدن از خواب بوده. خود خدا میداند که اگر وجود داشت تا الان جان مرا در راه استجابت دعاهایم گرفته بود چون بیشتر روزهای زندگیم توی رختخواب حاضر بودهام یک روز از عمرم را با پنج دقیقه خواب بیشتر طاق بزنم. طبق نقشه، امروز تا محل اتراق شبمان آبادی دیگری سر راهمان نخواهد بود. قمقمهی سبزی را که یادگار پدرم از جنگ است آب میکنیم. این قمقهی آمریکایی هم مثل چیزهای دیگر کفار در حد معجزه به درد بخور است. دورش کاور سبز رنگی دارد که اگر خیسش کنی بعد از یک ساعت آب گوارای تگری تحویلت میدهد. توی راه با مهدی بحث مردن و قبرستان را پیش میکشیم. این بهشت زهرا خیال ندارد دست از سرمان بردارد. مهدی میگوید سیستم قبرهای دو سه طبقه خیلی خوب است. هم آن تو آدم از تنهایی در میآید هم میشود مثلن با کسی که دوستش داری همخانه (همقبر) شوی. از لحاظ اقتصادی هم که میصرفد. به نظر من که آن تو خبری نیست جز یک مشت استخوان که کرمها نتوانستهاند ترتیبش را بدهند. این فکر که بعد از مرگ قبرت را باز کنند و ببیند چیزی ازت باقی نمانده بیشتر از آنکه هراسآور باشد آرامشبخش است. کلن فناناپذیری چیز بیخودیست. فکر کن بعد از مرگ عوض اینکه پودر شوی برود پی کارش مجبور باشی برای همیشه یا در آتش مذاب یا در کنار نهرهای شیرکاکائو و آغوش حوریها سر کنی و این پروسه پایانی نداشته باشد. ابدیت یعنی ملال.
امروز دومین روزیست که پوتین آمریکایی نصیب من شده. مهدی حالا یا برای لطف کردن به من یا بخاطر انگیزههای دیگر (مثل سختی دادن به جسم برای تطهیر روح) از نوبتی کردن پوتین کنار کشیده و آل استار کف نازک میپوشد که توی پیادهروی حکم پوشیدن کفش پاشنهبلند در دوی ماراتن را دارد. شب گذشته نیم ساعتی را مشغول ترکاندن تاولهای کف پایش با سوزن بود. ظهر نشده ذخیرهی آبمان تمام میشود و وحشت وجودمان را میگیرد. نگهبان پارک میگفت دیگر رفت و آمد زیادی از جاده قدیم نمیشود و پیاده رفتن از این مسیر خطرناک است. منتها ما به جز نجابتمان چیز زیادی برای از دست دادن نداریم و حاضریم برای مقداری آب همان را هم در طبق اخلاص بگذاریم. خوشبختانه کار به آنجاها نمیکشد و خیلی نمیگذرد که یک سواری که دو تا جوان تویش نشستهاند کنارمان میایستد و جوانها تنها بطری آب معدنیشان را با اصرار به ما میدهند. یاد گرفتهایم که توی بیابان آب را به مقدار کم و جرعه جرعه و حتیالامکان توی سایه بخوریم تا عطشمان زیاد نشود. توی راه یک قارچ بزرگ خودرو (هاکل)، از اینها که زیر زمین در میآیند و نشانهشان پف کردن و ترک خوردن خاک در قسمت رویششان است پیدا میکنیم. میگویند این قارچها وقتی توی بهار رعد و برق میزند خودشان را نشان میدهند. کلن رعد و برق به جز اینکه خشم خدایان را نمایش دهد کارکردهای زیادی توی طبیعت دارد. مثلن وقتی توی هوای غیر بارانی رعد و برق میزند شغالها جفتگیری میکنند. طفلیها باید آلت به دست بشینند تا یک همچین شرایط جوی جفت و جور شود تا بتوانند یک حال و حولی بکنند.
ناهارمان را که عبارت از خرما و آب و سیگار مارلبرو و باد معده است میخوریم و مینوشیم و میکشیم و ول میدهیم، به همراه خندههای پشتش و سر تکاندادنهایی که معنیش این است که خیلی کسخلیما. هاکل را میگذاریم برای وقتی که بتوانیم آتشی ردیف کنیم که بشود کبابش کرد تا عیشمان کامل شود که البته این فکرمان هیچگاه عملی نمیشود چون فردا جسد پلاسیدهی قارچ را با حسرت دور میندازیم.
ادامه دارد؟...

