یک لک لک را در نظر بگیرید. این مفلوک زمستان که شد از قطب شمال و جنوب و سیبری و آلاسکا و اسکاندیناوی و ایسلند میکوبد میرود سمت مناطق گرمسیر. بال زدنش بی وقفه, احمقانه و رقت انگیز است و البته ناگزیر. مثل یک پاروزن مسابقات دراگون بوت باید بال بزند وگرنه سقوط میکند. بعد یک صباحی که آسود و بالهایش ریکاوری شدند فصل گرما میرسد و لک لک دوباره میزند به جاده, مقصد: قطب شمال و جنوب و آلاسکا و اسکاندیناوی و سیبری و ایسلند...

حالا یک عقاب را در نظر بگیرید. این جناب بالاتر از تمام پرنده ها پرواز میکند, همه را شکار میکند و شکار هیچکس نمیشود, در راس هرم غذایی فرمانروایی میکند. کوچ و گرما و سرما برایش کلماتی بی معناست. بعد پرواز کردنش اینطوریست که ایشان یک بال میزند و مییییرود تا پس فردا که یک بار دیگر نیاز به بال زدن پیدا کند. برای چه؟ برای اینکه بابا ننه اش عقاب بوده اند. تنها هنر عقاب, عقاب بودن است. نه برایش زحمتی کشیده نه خون دلی خورده.
این متن بیشترین پتانسیل را برای این دارد که آخرش بگویی: آدمها دو دسته اند, لک لک ها و عقاب ها. ولی بهتر است که نگویمش. یک پایان باز بهتر از یک بازی بی پایان است.
یکی از پاداش هایی که مومنین به آن وعده داده شده اند زندگی ابدی و بی پایان در بهشت است. من اگر خدا بودم این را در لیست شکنجه هایم قرار میدادم. بهترین شرایطی را که میتوانید متصور شوید در نظر بگیرید, جویهای روان شیر عسل و آب طالبی و رانی پرتقال با پالپ واقعی, حوری هایی که بعد از هر بار جماع دوباره باکره میشوند, درختهایی که شاخه خم میکنند تا شما از آنها میوه برچینید...

 اگر این تصویرها برایتان اغوا کننده است حالا فاکتور جاودانگی را به آنها اضافه کنید, مثل صفر جلوی ضربدر عمل خواهد کرد. اینکه هر روز, بی وقفه و پایان ناپذیر اینها تکرار شوند و این تکرار تا ابد و بدون امیدی به پایانش ادامه داشته باشد. تصورش هم کشنده است. میشود حدس زد که آمار خودکشی های نافرجام در بهشت خیلی بالا باشد. ابدیت ملال آور است و به گمان من جاودانگی احمقانه ترین رویای آدمی بوده.
تصور کنید.. بیایید برای یک دقیقه تصور کنید. خیال تا به حال کسی را نکشته. روزی را تصور کنید که دریاچه ی ارومیه و هامون و  باقیشان کاملن خشک شده, نسل یوزپلنگ ایرانی و باقی جک و جانورهای نادر ایرانی منقرض شده, تخت جمشید رفته زیر آب, وسط تمام میدان های تاریخی را کنده اند تا استخوان گمنام دفن کنند, سه هزار میلیارد تبدیل شده به سیصد هزار میلیارد, زنده رود شده مرده رود و زیر میدان نقش جهان نشست کرده... بیایید تصور کنید تمام این داستان ها که حالا میانه ی راهند به سرانجام رسیده باشند. خوش خیالی ست اگرهمه اینها را اتفاقی, برنامه ریزی نشده و تنها نتیجه ی بی کفایتی بدانیم. پس آن روز دیر نخواهد بود. بگذارید اعتراف کنم که برای من تفاوتی نخواهد داشت.. من مدتهاست به این خراب شده میگویم خراب شده.. دیگر حتا شنیدن اخبارش اعصابم را به هم نمیریزد.. تبریک میگویم آقایان, موفق شدید.. کم کمش به اندازه ی یک نفر.

سال ۹۳ قربانش بروم به بدترین شکلی که در توانش بود آغاز شد. از همان اول چنان چنگ و دندانی به ما نشان داد که فورن دستگیرم شد باید امسال حسابی چربش کنیم و شل بگیریم که راحت فرو برود. من همیشه گفته‌ام که اگر عدالتی وجود میداشت باید ترتیبی داده میشد که ما جهان سومی‌ها، ما جبرجغرافیایی‌ها ما بیچارگان عالم هستی دچار مشکل اضافه بر سازمان نشویم، همین به دنیا آمدن و زندگی کردن در این مملکت خودش به تنهایی یک پکیج استثنایی از رنج‌ها و مصیبت هاست، ما همه وسط و گرفتار یک عذاب عمومی هستیم، بلایای شخصی و اختصاصی برایمان دیگر رنج مضاعف و به دور از انصاف است. یک جهان سومی باید وقتی به دنیا آمد مثل باقی هم‌جهانی‌هایش یک مسیر مشخص نکبتی را طی کند، بدبختی‌های روتینش را تحمل کند و بعد هم بمیرد، خلاص.

می‌گویند خوبی انسان به این است که فراموش می‌کند، عادت می‌کند...به همه چیز. هر مصیبتی که بر سر آدم نازل شود وقتی مشمول گذشت زمان شد میرود در آن پس و پناه‌های ذهن در قسمت خاطرات مبهم بایگانی میشود و تنها یک اثر آزاردهنده‌ی ملایم (و احتمالن همیشگی) توی زندگی و ذهنیات آدم می‌گذرد. این اثر شما را نمی‌کشد، شاید هیچ‌وقت راحتتان نگذارد ولی مثل تومور مغزی مستقیمن باعث مرگتان نمیشود. تمام احمق‌های دنیا از اول تاریخ تا امروز این را گذاشته‌اند توی لیست نعمت‌ها و موهباتی که نصیب انسان شده... فراموشی.

شما وقتی در معرض مشکلات و تیره روزی‌ها قرار می‌گیرید مثل مردمک که در معرض تاریکی قرار می‌گیرد گشاد می شوید تا مشکلات راحت وارد شما بشوند و راحت از شما خارج بشوند و شما کمترین آسیب را ببینید، بعد از چند صباح هم که موهبت فراموشی به کمکتان می آید و به شرایط جدید خو می‌کنید، تن می‌دهید، ممکن است حتا راضی و خوشحال هم باشید، اداپته شدن، تطابق با تیره روزی و شل کردن، این است انسان، اشرف مخلوقات. ولی من می‌گویم این باگ طبیعت است، تکامل، فرگشت، اوولوشن یا هر کوفتی که اسمش است اینجا را گند زده. انسان باید به جای فراموشی در مواجهه با غمها ظرفش پر میشد و میمرد، بعد یواش یواش تنها کسانی که غم و غصه‌ی کمتری داشتند زنده میماندند و ژن خوشبختی و خوشحالی به عنوان ژن غالب نسل به نسل قوی‌تر میشد و تا امروز که به ما میرسید تبدیل شده بود به عامل تعیین کننده‌ی حیات. انسانهای حاوی ژن بدبختی و غم عوض اینکه به دنیا بیایند و یک عمر بار زندگی سگی را بر دوش بکشند همان اول کار ریق رحمت را سر میکشیدند و منقرض میشدند، خوشحالان و خوشبخت‌ها زمین را تسخیر میکردند، سرانه‌ی تولید چس ناله به پایین‌ترین حد ممکن میرسید و داریوش هم میزد توی کار آهنگ‌های شیش و هشت.

قرار دنیا بر این است که واگفتن درد از سختی‌اش بکاهد، قرار این بوده که دردت را که بگویی مثل نانی باشد که تقسیمش کنی، بین دل خودت و گوشی که شنیده. هدف این نوشته اما نه تقسیم کردن بوده نه کاستن، مذاق که بیمار شد دیگر تنها تلخی راضی‌اش می‌کند. این است که برای کم کردن زحمت همدردی کنندگان احتمالی کامنتدانی بسته است.


بعضی چیزها در عین ویران کنندگی پرفکت هستند، کامل و بدون نقص. شاید هم از فرط ویران کنندگی این گونه باشند، چیزهای خوب نمی‌توانند اینقدر کامل باشند، توی خوبی همیشه یک نقصی پیدا میشود. به قول بالزاک هیچ چیز در دنیا به اندازه‌ی بدبختی کامل نیست. تکه‌های این پازل‌های خرد کننده آنقدر خوب در کنار هم چیده شده‌اند، ریزه‌کاریهای نابود کننده‌اش چنان دقیق مهندسی و ساخته پرداخته شده که انسان را در همان حالی که استخوان‌هایش دارند زیر فشار خرد میشوند به تحسین وامیدارد، احترامش را برمی‌انگیزد، دوست دارد بگوید چقدر خوب کلک من را میکنید، از این بهتر امکان ندارد..
آدم تمایل دارد این لحظات ویرانگر شوربختی، این موقعیت‌های شوم را از توی زندگی ببُرد، بردارد بگذارد توی دل یک داستان تا تراژدی کاملی را خلق کرده باشد، کامش از لذت اندوه شیرین شود، مثل خوردن شکلات تلخ. اما... اما ندارد